#در_تعقیب_شیطان_پارت_267
چشمام از تعجب گرد شده بود. مامان؟ یعنی شما نمی دونی؟ ماموریت جادوگری؟ قلعه؟ دانش آموزا جنگ بین اربابای تاریکی سفر بین ابعاد؟
مامان که حسابی نگرانم شده بود گفت: حالت خوبه پریسا؟ این حرفا چیه که داری میگی؟ کدوم جادو؟ جادو و ... همش خیالاته دخترم؟
- چی؟ خیالاته یعنی چی؟ من یک سال با سیاوش رفتم بین ابعاد و آموزش دیدم جون کندم تونستم دنیای جادو رو حذف کنم تا همه چی به حالت عادی برگرده اونوقت شما میگی که هیچ کدوم از اینا واقعی نبوده؟ چطور ممکنه؟
- دیگه داری منو می ترسونیا؟
مامان سریع رفت بیرون تا دکتر رو صدا کنه بعد از چند دقیقه با مردی که موهای سفیدی داشت و یه عینک به چشم زده بود با یک لباس سفید به تن داشت وارد اتاق شد دکتر چشمام رو معاینه کرد و چند تا سوال پرسید.
مامان: حالش چطوره دکتر؟ حرفای عجیبی در مور جادو و ... میزنه ؟ مشکلی وجود داره؟
دکتر لبخندی زد و گفت: نه مشکلی نیست معمولا بعد از اینکه افراد از کما خارج میشن یه همیچن واکنش هایی از خودشون بروز میدن که چیز طبیعیه. نگران نباشید دختر شما صحیح و سالمه.
کما؟ ازچی دارن حرف می زنن؟ یعنی من به کما رفته بودم؟ چطور امکان داره. نکنه تموم چیزایی که دیدم همش خواب بوده نکه همش رویا بوده؟ یعنی سیاوش شوهرم نبود؟ یعنی اون همه تلاش همش هیچ و پوچ و زاییده ی خیالات من بود. دیگه نباید در این مورد صحبت میکردم ممکنه فکر کنن دیوانم.
- مامان سیاوش کجاست؟
مامان لبخندی زد و گفت: بهش زنگ زدم که بیاد ببینتت. هرچی باشه خانوم خوشگلش به هوش اومده.
پس پاتریک واقعیه؟ یعنی من واقعا با سیاوش ازدواج کردم اما چرا بقیه ی چیزا رو یادشون نیست؟
- مامان؟
romangram.com | @romangram_com