#در_تعقیب_شیطان_پارت_266
شاید از مرگ می ترسیدم . نه از مرگ نمی ترسیدم از اینکه سیاوشم بار دیگه تنها بشه می ترسیدم ازاینکه اگه بی خود بمیرم و نتونم ماموریتم و انجام بدم می ترسیدم اما مهم نیست من تموم سعیم رو می کنم تا موفق بشم بعدش لااقل حسرت نمی خورم.
- پاتریک من آمادم.
روی شن های خنک ساحل نشستم باد آروم به صورتم خورد و آرامش عجیبی بهم داد نفس عمیقی کشیدم و تمرکز کردم به راحتی می تونستم رشته های انرژی رو ببینم اول انرژی های تاریک رو پیدا کردم خیلی راحت تر از دفعات گذشته بود شاید برای قدرت جدیدم بود به رشته های تاریک متصل شدم درونم پر شد از خشم و نا امیدی. دنیا برام تیره و تار شده بود یه لحظه نزدیک بود که از انجام جادو منصرف بشم اما پاتریک بهم امید می داد صداش رو خیلی ضعیف می شنیدم اما موفق شدم که انرژی تاریک روطبق مهارت هایی که سرینا بهم منتقل کرده بود کنترل کنم حالا نوبت این بود که حائل ماوراها رو پیدا کنم و نابودش کنم.
طبق آموزش مرلین باید یه حجم بسیار زیاد انرژی به حائل ماورا وارد می کردم تا بتونم قطعشون کنم و نابود بشن. اول حائل ماورا انرژی روشن رو پیدا کردم و با جادوی سیاه قدرتی معال 400 میلیون ژول بهش وارد کردم حائل ترک برداشت و بلافاصله بعدش خرد شد انرژی زیادی داشت ازم می کشید من باید تمام دنیا رو با انرژیم تغذیه می کردم تا تک تک حائل ها رو نابود کنم. بدنم داشت می سوخت هاله ی قرمز رنگی مثل آتش بدنم رو در بر گرفته بود دمای بدنم هر لحظه بالا و بالا تر می رفت. پاتریک دستش رو گذاشته بود روی قلبم تا انرژی بهم منتقل کنه. خیلی کارش تاثیر داشت اگه انرژی بی نهایت پاتریک نبود الان بدنم خاکستر می شد. همچنان در حال تمرکز بودم باید بیشتر از اینا دنجام می دادم تمام اشایا تمام دنیا از انرژی ساخته شده بود و من باید حائل ماورا های تمام این انرژی ها رو نابود می کردم.
مسلما خیلی طول می کشید نمی دونستم دووم میارم یا نه احتمالا باید یک روز کامل در همین حالت می ایستادم.
انرژی زیادی ازدست داده بودم. بین زمین و هوا معلق شده بودم.
نصف روز بود که در این حالت بودم.تقریبا همه ی حائل های روشن از بین رفته بود پاتریک دیگه نمی تونست از جادوی سفید استفاده کنه تا بهم انرژی بده به ناچار از جاوی تاریک استفاده کرد این بار انرژیش فوق العاده قوی بود با این کار انرژی چهار برابر انرژی که برای نابودی حائل های سفید وارد کرده بود به حائل های سیاه وارد کردم برعکس تصورم تمامی انرژی تاریک به یک باره نابود شد میتونستم ذرات آتش و سوختگی رو توی هوا ببینم که مثل فیتیله ی دینامیت در حال پیش روی بود نفسم دیگه بند اومده بود حالی برام نمونده ود. صدای انفجار های پیاپی رو می شنیدم از آسمون و زمین به گوش می رسید احتمالا منابع انرژی تاریک منهم شده بودند. سرم به شدت گیج می رفت. همه جا دور سرم می چرخید تا اینکه دیگه چیزی نفهمیدم.
****************
توی بیمارستان چشمام رو باز کردم همه چیز عادی به نظر می رسید. یعنی زنده بودم؟ آروم بدون اینکه تکونی به خودم بدم چشمم رو به اطراف چرخوندم و مامان رو دیدم که سرش رو روی تختم گذاشته و خوابیده. کمی توی تخت جا به جا شدم. آروم وردی رو خوندم تا ببینم جادو عمل می کنه یا نه. اما هرکاری کردم هیچ وردی عمل نکرد. پس موفق شده بودم. دیگه جاویی وجود نداشت.با تکون خوردن تخت مامان از خواب بیدار شد و با تعجب و اشک شوق گفت: تو به هوش اومدی پریسا؟ قربونت برم. نمی دونی چقدر نگرانت بودم. مامان داشت گریه می کرد.
- مامان چیزی نشده که؟ من تونستم ماموریتم رو انجام بدم موفق شدم.
مامان سرش رو بالا گرفت و گفت: ماموریت؟ منظورت از ماموریت چیه؟
romangram.com | @romangram_com