#در_تعقیب_شیطان_پارت_265

من خودم تو بغل بابا انداختم و بغلش کردم و بابا هم آروم نوازشم می کرد.

- پاتریک: ما توی جنگ پیروز شدیم حالا وقتشه که قطعه ی آخر پازل رو بذاریم سر جاش هممون به بعد مادی میریم و اونجاست که پریسا وارد عمل میشه.

بابا: دقیقا قراره چکار کنید.؟

پاتریک: نمی تونم بگم کاملا سریه. ولی لازمه که همه به بعد مادی بریم وگرنه نابود خواهیم شد.

با گفتن این حرف پاتریک دستم رو گرفت و با هم تلپورت کردیم در طول مسیر از تمامی ابعاد عبورمیکردیم. از تمام جاهایی که عبور کرده بودیم از تمام قسمت هایی که تو جنگیده بودیم و تمرین کرده بودیم. وقتی از بعد مادی عبور می کردیم با صحنه ای وحشتناک مواجه شدم هزاران هزار جس جادوگر هایتاریک در دشت های اطراف قله افتاده بود رودخانه ها از خون دشمن سرخشده بودند و درختان جنگل های اطراف به خاطر تغذیه از خون به رنگ قرمز در اومده بودند دقیقا مشابه کابوسی که دیده بودم تاریخ بار دیگه تکرار شده بود. با پایان تلپورت به بعد مادی رسیدیم.

بابا و بقیه جادوگرا بلافاصله به مدرسه رفتن تا کارا رو ردیف کنن. تفلک بابا دیگه نمی دونست تا چند لحظه ی دیگه هرگز نمی تونه جادو کنه. من قرار بود به این قائله خاتمه بدم. گندی که شیطان زده بود رو من باید پاک می کردم . حتی اگه در این راه می مردم.

پاتریک: آماده ای قربونت برم؟

- آره عزیزم.

- خب چه چیزی نیاز داری؟ هر چیزی بخوای بهت میدم.

خب من انرژیم به اندازه ی تو قوی نیست ممکنه وسط راه انرژی کم بیارم ازت می خوام وقتی دیدی انرژیم داره ته میکشه از انرژی خودت بهم تزریق کنی. اگه وسط راه انرژیم تموم بشه بی خود و بی جهت جونم رو از دست میدم و نمی تونم کار رو درست به پایان برسونم. البته منم باید به انرژی تاریک متصل بشم بهتره که کنار دریا باشیم اونجا بهم آرامش میده و میتونم راحت اینکار رو انجام بدم.

باشه خانومم. بریم کنار دریا.

با ظاهر شدن کنار دریا نفس عمیقی کشیدم و آماده شدم تا با بزرگ ترین اتفاق زندگیم رو به رو بشم. تمام این سال ها و ماهها برای رسیدن به این نقطه تلاش کرده بودم اما حالا که پای عمل رسیده بود استرس داشتم.

romangram.com | @romangram_com