#در_تعقیب_شیطان_پارت_254


من با با جادویی سنگ قبر بزرگ رو حرکت دادم سنگ با صدای بلندی جا به جا شد و از روی گور کنار رفت همونطور که روح سرینا گفته بود یه راه پله ی قدیمی و تاریک زیر سنگ بود با جادو راه پله رو نورانی کردم تا دید داشته باشه و به همراه پریسا و روح سرینا از اون راه پله به طرف پایین می رفتیم. جای خیلی متعفنی بود هر چه پایین تر می رفتیم می تونستیم استخون های شیاطین و مردگان رو توی دیواره ی گلی اون راهرو ببینیم. حدود ده دقیقه همینطور در حال پایین رفتن بودیم که به در سیمانی رسیدیم نمی دونم سیمان بود یا تخته سنگ اما خیلی سفت بود کیلد رو داخل قفل کردم و چرخوندم در با صدای غیژژژ باز شد. توی اتاق خیلی تاریک بود با جادو نور درست کردم و توی اتاق رو نورانی کردم اتاقی تاریک و نمور کف اتاق گلی بود و پر بود از استخون های ریز و درشت بدن نحیف دختری زیبا روی تخت سنگی قرار داشت و چیزی شبیه به تخت سنگی بزرگ روی نیمه پایینی بدنش قرار داشت انگار که نیمه ی پایینی بدنش رو له کرده بود.

جسم سرینا آروم چشماش رو باز کرد دیگه روحش کنارمون نبود روحش به بدنش برگشته بود حالا جسم نحیفش داشت بهمون نگاه می کرد.

- س...سلام بالاخره اومدید؟

پریسا: آره عزیزم ما اومدیم نجاتت بدیم.

- خو...خوش اومدید. فقط خوا....هشا زود تر راحتم کنید دیگه ...تحمل این درد رو ندارم. با جادوی انهدام سلولی این کار رو بکنی. اگه بلدینش لطفا انجامش بدین.

من: چرا باید با این جادو نابودت کنیم؟

- چو...ن با این جادو تمام سلولام منهدم میشه و این انهدام به اون تخته سنگی که نیمه ی دوم بدنم رو تسخیر کرده سرایت می کنه اون تکه ای از جسم یک شیطانه با سرایت این انهدام سلولای اون هم نابود میشه و کار تموم میشه یک بار...برای همیشه...

من: پریسا؟

- جانم؟

- تو باید این کار رو انجام بدی.

- من؟ چرا من؟ من نمی تونم یه دختر رو بکشم.


romangram.com | @romangram_com