#در_تعقیب_شیطان_پارت_250
درست می گفت این قبرستون هزاران ساله که اینجاست و تا حالا هیچ انرژی ای ازش ساطع نشده بود احتمالا چیزی رو می خواست به ما نشون بده. پاتریک گور رو شکافت گور که ازهم باز شد بوی تعفن همه ی هال رو پر کرد حالم داشت به هم می خورد حالت تهوع داشتم داخل گور پر از مایع سیاه رنگ بود حتی جسد اون زن هم ذوب شده بود گور مثل چاهی بود که پر بود از اون مایع غلیظ سیاه رنگ که بوی تعفنش تمام خونه رو پر کرده بود.
پاتریک با جادوسعی می کرد تا چیزی رو از توی قبر بکشه بیرون دستش رو بالای گور گرفته بود و مایع بعد از چند لحظه شروع به جوشیدن کرد و از ته اون کثافات متعفن صندوقچه ی کوچکی خارج شد و مستقیم به دست پاتریک اومد. بر خلاف انتظارم صندوقچه کثیف نبود و خیلی هم تمیز بود پاتریک گور رو به حالت اولش برگروند و تموم تخته ها رو مثل قبل روی گورستان داخل اتاق چید و مثل روز اول در آورد روی مبل نشستیم و پاتریک با جادویی تموم درزهای تخته ها رو گرفت و کف اتاق رو پارکت کرد تا هیچ اثری از سطح زیر تخته ها نباشه.
صندوقچه رو روی میز مقابلمون گذاشت.
- یعنی چی توشه پاتریک؟
- نمی دونم اما هرچی هست به سرینا مربوط میشه.
آروم با جادو قفلش رو باز کرد توش یه کلید طلایی بود.
من: یعنی کلید کجاست؟
توی صندوق یه کاغذ کوچک هم بود. که روش نوشته شده بود: در تاریک ترین نقطه ی این دنیا به این کلیداحتیاج خواهی داشت.
توی فکر این بودم که این کلید کجا می تونه باشه دیدم سرینا توی هال ظاهر شده و لبخندی میزنه. با آرنجم پاتریک رو متوجه دختر کردم. با دین دختره ازجاش بلند شد دختر شبیه به روح بود از بدنش می شد طرف دیگر رو دید.
پاتریک: تو سرینا هستی درسته؟
دختر با چهره ی نورانی و زیبا اومد و رو به روی ما نشست و گفت: آره من سرینا هستم.
romangram.com | @romangram_com