#در_تعقیب_شیطان_پارت_223

صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم اولین بار بود که بعد از مدت ها صدای زیبای ساعت رو می شنیدم. به طرف حمام رفتم و با یه دوش آب داغ سر حال اومدم. به طبقه ی پایین رفتم و پاتریک رو دیدم که داره صبحونه آماده می کنه. با دیدن من لبخندی زد و گفت:

- بیدار شدی خوابالو؟

- آره .

- بیا صبحونه بخور که باید راه بیوفتیم.

بعد از خوردن صبحونه لباس هامون رو پوشیدیم و آماده شدیم برای سفر.

پاتریک: پریسا؟

- جونم عزیزم؟

- می خوام که دیگه منو پاتریک صدا نکنی. اسم واقعیم رو صدا کن.

- آخه خیلی سخته من به این اسم عادت کردم.

- خب سعی کن حالا به این اسم عادت کنی آخه اون اسم فقط یه رمزه .

- باشه عزیزم.

حالا بیا دستم رو بگیر که باید بریم به ورودی بُعد.

romangram.com | @romangram_com