#در_تعقیب_شیطان_پارت_224


با گرفتن دست پاتریک نه یعنی سیاوش به قله ی کوهی بلند رسیدم. جایی که بالای ابر بود هیچ چیز جز ابر در زیر پامون دیده نمی شد.

- پریسا این مسیر کمی طولانیه در طول مسیر دستم رو رها نکن اگه دستم رو رها کنی معلوم نیست که به کدوم بعد وارد بشی اون وقت پیدا کردنت برای من ماه ها طول می کشه.

- باشه هرگز دستت رو رها نمی کنم.

دست سیاوش رو محکم گرفتم و سفر ما شروع شد توی آسمون حفره ی تاریکی به چشم می خورد با سرعت وارد حفره شدیم همه چیز به سرعت برق از مقابل چشمام می گذشت تموم جاهایی که توی بعد دوم با هم ازشون عبور کردیم رو می تونستم با سرعت زیاد ببینم معلوم بود که داریم از بعد دوم رد میشیم. سرعتمون هر لحظه زیاد و زیاد تر می شد و من هر بار محکم تر از قبل دست پاتریک رو فشار می دادم تا مبادا دستم رها بشه. پنج دقیقه ای بود که با سرعت در حال تلپورت بودیم این بعد خیلی دور بود جوری که حتی با تلپورت هم اینقدر طول می کشید. نزدیک به ده دقیقه با سرعت نور در حال عبور بودیم که ناگهان متوقف شدیم.

مه همه جا رو پوشونده بود و هوا تاریک بود. یک ماه بزرگ توی آسمون بود ماه خیلی به زمین البته به زمینی که مال یه بعد دیگه بود نزدیک بود و خیلی بزرگ تر از اندازه ی معمولیش که توی زمین میدیدیم بود. مه اطرافمون رو گرفته بود و هیچی نمیدیدیم. صدای ناله ی وحشت آوری از دور به گوش می رسید.

سیاوش آروم به طرفم برگشت و دستاش رو بالا آورد و گفت: به دنیای ارواح خوش آمدی با تموم شدن حرفش دستش رو به سرعت پایین آورد و تموم مه از بین رفت و اونجا بود که با صحنه ی وحشتناکی رو به رو شدم صحنه ای که مو رو به تنم سیخ کرد و نفسم رو توی سینه حبس کرد.

پاتریک: حالت خوبه پریسا؟

به زور لب هام رو تکون دادم و گفتم: آره. خوبم فقط شوکه شدم.

ما توی یک جنکل تاریک بودیم اما نور ماه به حدی زیاد بود که می تونستم صلیب هایی رو توی زمین ببینم. هزاران صلیب که هزاران سال از قدمتشون می گذشت. تمام جنگل پر شده بود از صلیب های گوناگون و گاها سنگ قبر هایی که ده ها هزار سال از عمرشون می گذشت.

- پریسا باید بگم که به دنیای نفرین شده ها اومدیم.

با حرفش سرمای عجیبی در بدنم رخنه کرد.


romangram.com | @romangram_com