#در_تعقیب_شیطان_پارت_218
- خب اونم در مواقع اظطراری صورت میگیره. بابا من و پاتریک به زمان نیاز داریم. باید در موردش فکر کنیم.
- باشه تا امشب فکر کنید و جواب رو به من بگید.
پاتریک: دستش رو توی جیبش کرد و یه جعبه ی کوچک در آورد و به طرفم گرفت و در برابرم زانو زد و گفت: پریسا با من ازدواج می کنی؟
از خجالت داشتم آب میشدم مامان لبخند می زد و بابا هم لبخند رضایت بخشی به لب داشت.
من نمی فهمیدم پاتریک از کی به فکرازدواج با من افتاده بود؟ حتی حلقه هم آماده کرده بود. نمی دونستم چیکار کنم. یه دفعه چیز های اومد توی چشمم. اره اینا احساسات پاتریک بوند تپشهای قلب. فکر هایی که در موردم می کرد و بعدش خودش خودش رو منصرف می کرد. همیشه به خودش می گفت که لایق عاشقی نیست. همیشه و همیشه سعی می کرد احساساتش رو سرکوب کنه. من نمی دونم باید چیکار کنم. یعنی همه چیز باید به این سرعت انجام بشه؟ من آرزوهای زیادی داشتم لباس عروس ماشین عروس ، آرایشگاه و ... یعنی مراسم عقدم باید تو دنیای جادو گری باشه اونم فقط یه عقد خشک و خالی؟
من انتخابی نداشتم باید قبول میکرم باید آموزشم رو کامل میکردم. آروم دستم رو بردم جلو و جعبه ی حلقه رو ازش گرفتم. مامان و بابا دست زدن و گفتن مبارکه الهی خوشبخت بشی.
شنیدن همچین کلمه ای اونم اینجا خیلی برام عجیب بود خیلی وقت بود که چنین حرفایی رو نشنیده بودم و بهشون فکرنکرده بودم. تنها چیزی که شنیده بودم جادو بود و جادو بود و جادو...
*****************
بابا خودش خطبه ی عقد رو بین من و پاتریک جاری کرد یه عقد سوت و کور بدون هیچ مهمون و شادی ای . فقط من بودم و مامان و بابا و پاتریک و شادی. هیچ وقت فکر نمی کردم که مهم ترین اتفاق زندگیم این جوری برگزار بشه. ما تو جنگ بودیم. درسته ما حق شادی نداشتیم. دنیای نفرین شده ی جادو و جادوگری تموم زندگیمون رو تحت شعاع قرار داده بود.
دیگه باید راهی سفرمون به بعد ارواح می شدیم.
پاتریک: پریسا؟
romangram.com | @romangram_com