#در_تعقیب_شیطان_پارت_219
- جانم؟
- می دونم به من هیچ علاقه ای نداری اما من دوستت دارم.
از این حرفش قلبم شروع کرد به تپیدن. نمی تونستم باور کنم که پاتریک این حرف رو به من زده. یعنی واقعا دوسم داشت.
- من دوستت دارم پریسا از ابتدای سفرم احساس عجیبی بهت داشتم اما نمی دونستم چه حسیه. اما خودم رو ازت دور نگه داشتم. تا جایی که ممکن بود خودم رو ازت دور کردم تا احساس ناراحتی نکنی. اما دوستت داشتم و دارم.
منم دوسش داشتم همیشه می خواستم که منو یه تکیه گاه برای درد هاش بدونه اما هرگز فکرنمی کردم که به این سرعت به عقد هم در بیایم توی این شرایط و اوضاع احوال.
پاتریک: می خوام قبل اینکه راهی سفر خطرناکمون بشیم یه چیزی بهت نشون بدم.
- چی؟
- دستم رو بگیر.
آروم دستش رو گرفتم و توی چند ثانیه در کنار ساحل ظاهر شدیم. خیلی ذوق کرده بودم. ساحل خلوت خلوت بود هیچ کسی نبود تنها صدای امواج میومد و صدای پرستو های دریایی که در حال پرواز بودند آسمون آبی بود خیلی آبی انعکاس آسمون دریا رو به رنگ آبی در آورده بود باد ملایمی می وزید و موهام رو حرکت می داد.
پاتریک آروم پشتم قرار گرفت و دستاش رو از پشت دورم حلقه کرد و گفت: یه هدیه برات دارم.
قلبم از شدت عشق داشت از سینه بیرون می زد. آروم دستم رو گرفت و به طرفی برد. منم که داشتم از خوشحالی پر در میاوردم به دنبالش رفتم. یه خونه ی ویلایی دوبلکس در نزدیکی ساحل بود. یه صخره ی بزرگ در نزدیکی دریا بود و خونه روی اون صخره ی بزرگ که شبیه یه کوه کوچک بود ساخته شده بود.خونه از بیرون نمای خیلی زیبایی داشت خیلی خوب طراحی شده بود بیرونش سنگ های قهوه ای به کار رفته بود و نمای خیلی جذاب به ویلا بخشیده بود.
پاتریک و من دست در دست هم به طرف خونه می رفتیم هر چه نزدیک تر می شدیم زیبایی خونه خیره کننده تر می شد.
romangram.com | @romangram_com