#در_تعقیب_شیطان_پارت_203
پاتریک نگاهی شیطانی به من کرد و من خندم گرفت آروم انگشتش رو روی بینیش گرفت و گفت هیس. تو هم همون فکری که من می کنم می کنی؟
- آره چجورم خخخ
دستامون رو باز کردیم و با سرعت به اطراف اتاق دویدیم با برخورد به هر کس بدون کوچک ترین فاصله ای ذوب می شدن و دادشون به هوا می رفت . دشمن ها همه نابود شدن و فقط مونده بود هدف رو نابود کنیم. به طبقه ی بالا رسیدیم و دیدم که گروه ویژه دور هدف حلقه زدن و منتظر پاتریک هستند پاتریک شمشیری توی دستش ظاهر کرد شمشیر از جنس طلا بود و به نظرمی رسید نوعی طلسم با خودش داره.نوعی انرژی از خودش ساطع می کرد .
پاتریک به کنار هدف رفت هدف صورتش رو پوشونده بود و سخت در تمرکز بود جوری که حتی متوجه ما هم نشده بود.
- پاتریک؟
- بله؟
- نمی خوای قبل از کشتنش نقابش رو برداری؟
- نه... نه این کار رو نمی کنم.
- چرا؟
- چون ممکنه کسی باشه که می شناسمش یا ممکنه حتی یکی از دوستان قدیمیم باشه اون وقت نمی تونم نابودش کنم.
تو تا کجا ها فکر می کنی؟ یعنی تا این حد وظیفه شناسی؟ یعنی این خصوصیت یک فرمانده بود؟
پاتریک شمشیرش رو بالا برد و با شدت پایین آورد و سر جادو گر رو از بدنش جدا کرد. خب بچه ها ماموریت با موفقیت انجام شد همین حالا باید از اینجا بریم. تموم گروه تو یه چشم به هم زدن ناپدید شدند. پاتریک دستم رو گرفت و با تلپورت ازاونجا رفتیم. ارسال انرژی از اون ساختمون قطع شده بود به محض قطع شدن ارسال هوا ترک برداشته بود. باور کردنی نیست اما ترکهایی به رنگ قرمزد ر هوا مشاهده میشد. سریع با تلپورت اون منطقه رو ترک کردیم. وقتی به خونه رسیدیم هوا تاریک شده بود یا شایدم باز هوا برگشته بود به روال عادیش یعنی روزاشم مثل شب شده بود. هوا می لرزید آسمون ترک برداشت صدای انفجار مهیبی به گوش رسید و پشت سرش صدای فریادی وحشتناک در تموم دنیا طنین انداز شد که می گفت نـــــــــــــــــــــه...!
romangram.com | @romangram_com