#در_تعقیب_شیطان_پارت_204


پاتریک لبخندی زد و گفت این فریاد رو می شناسم. هه فریاد ملفیسنته باز شکست خورده فریاد بار ها و بارها در آسمان ترک خورده طنین انداز شد ناگهان آسمان شکست و از آسمون آتیش می بارید. صحنه ی زیبایی بود درست مثل یه آتیش بازی در شب بود هر یک دقیقه یک انفجار با صدای وحشتناکی رخ می داد تک تک درختا داشتند منهدم می شدند پاتریک دستم رو گرفت و سریع توی سازمان ظاهر شدیم. پاتریک سریع رفت پشت مانیتور بزرگ اتاقش و از اونجا میتونستیم انفجار تک تک درختا و پشت سرش نابودی افرادی که انرژی ارسال میکردند رو ببینیم خیلی صحنه ی زیبایی بود تموم دنیا داشت آتیش بارون می شد اما برای ما مهم نبود ما بزرگترین دشمن رو شکست داده بودیم خدا می دونست که اگه بدنش احیا بشه چی پیش میومد ما موفق شده بودیم بزرگ ترین خطر رو از بین بردیم.

- پریسا؟

- جونم؟

- ما موفق شدیم ...

- آره پاتریک واقعا موفق شدیم تونستیم جلوی احیای ملفیسنت رو بگیریم.

پاتریک روی صندلیش نشست و نفس راحتی کشید.

من: کاش یه روز جشن نابودی جادو رو با هم بگیریم.

- آره حتما اون روز می رسه.

- راستی پاتریک این آتیش ها که از آسمون می باره آسیبی به کسی نمیزنه؟

- نه اونا آتش سرد هستند آتشی که از خنثی شدن یک جادو به وجود میاد هیچ خطری نداره.

- خداروشکر. خب حالا چی میشه؟


romangram.com | @romangram_com