#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_86
اینم از بهانه هاشون . هنوز کلی راه طی نشده داریم ، ترجیح ام اینه که سر رو شونه داداش بهرام بزارم و با آرامش و بدون دلواپسی جاده رو ببینم تا اون آرشام خورده شیشه دار که یهویی جاخالی میده و نمیگه سر کدوم بدبختی بود که رگ به رگ شد و به فنا رفت
یه حسی دارم که مشخص نکرده خوبه یا بد ، ریشه دار و عمیقه یا نهال شده و سطح دلم رو پوشونده . با این که وسعت قلبم دست نخورده اما فشاری که حس میکنم میگه یه جاهایش بهم دوخته شده . اون حجم دلتنگی برای کیانا هم جای مشخص شده خودش رو داره . خودم بین داداشام هستم اما ذهنم سوار هواپیما به مقصد کیش شده . چقدری راهه تا کیش ؟ هواش چطوریه ؟ اگه به من باشه میشم مامور آمار در همه خونه ها رو میزنم . اصلا یکی بیاد بلند و واضح به من بگه به تو چه ؟ مگه نمیگن " آسایش گیتی در این دو حرف است ، به من چه به تو چه " پس منه شاخص چه مرگمه . این عطش چیه که افتاده به جونم . به هرچی که می رسم می بینم سرابه برای من هیچی نیست فقط یه شناخت بیشتر شده
بعد از سیزده چهارده ساعت راه که با تحمل یکم سختی کنار این دو مرد تنومند گذشت بالاخره تابلو آبی رنگ بلوار خلیج فارس جلو چشام قد می کشه، رسیدیم به یه هوای ملس بهاری شیشه های کامل پایین اومده به کلی جاهای دیدنی و نرفتنی به سبب تنبلی آرشام خان . کمی جلوتر تابلوی بعدی که نظرم رو جلب میکنه تابلوی سبز رنگ 15 کیلومتر تا حرم مطهر بود . شاه چراغ ، چه میزبانی میکنه با اون صحن وسیع و دلبازش با اون آرامش از جنس عرفانش هر چی غم و غصه داری از ته دلت می کشه بیرون کنار این آرامش عرفانی بوی خوش عطر بهار نارنج ها با بینی ادم چه عشقی میکنه ، میکشتت به یه خلسه خاص و ناب به یه بوییدن از عمق ریه ها اون بوی شیرین که میوه ای ترش داره یه چاشنی ترش مزه چه تضاد هماهنگی ، مست میشی از این هوای پاک و معطر شاید یکی باشه که یه عطر خوش بوی رد دار زده . انگاری اینجا یه بهشت کوچیک شده روی زمینه ، نسیم ملایمش روحت رو هم نوازش میده . وقتی پا میزاری سر در شیراز این جمله تو ذهن خیلیا میاد که شیرازیا بی حالن خیلی لطیفه ها پیش چشمشون میاد خوب حق دارن کی میتونه این عطر رو حس کنه و نشینه لذت ببره یا کی دلش میاد جای لذت بردن از این آب و هوای چهار فصل ( شیرازیا میدونن که شیراز معروف به شهر چهار فصله ) پاشه بره به کار و زندگیش برسه ، اون دوغ های محلی یا اون کلم پلو با کوفته قلقلی های ریزش اینا همه و همه میگه هیج جا شیراز نمیشه . خسته هستم اما شوق دوباره دیدن مهربانو داره شارژم میکنه . در خونه مادر بزرگ مهربونم رو زدیم ، اون زنگ با سوت بلبلی که نوستالژی دوران کودکی ما شد ، باز همون بوی خوش یاس های سفید گوشه دیوار عطر رازقی های مست کننده کنار در کوچه ، صدای خرش خرش ته دمپایی های که میگه صاحبش توان نداره پاش رو کامل از روی زمین بلند کنه میگه زیادی خسته اس ، این صدای خیلی ساده رو هم دوست دارم .
این مهربانو یه دختری از دهه هزار و سیصد و بیست و هشت دختری که بعدها همسر کاظم نامی شد و کمی بعد شد مادر مهدی و مینو و کمی بعد مادر بزرگ پنج نوه ی دختر و پسری . رد پای هر دهه از روزگار چه خوب رو صورت دختر دهه بیستی نقاشی شده . بوم سفید صورتش دست نخورده ولی این خط های دست نقاش زیادی پر رنگ کشیده شده .
دست و پاش یه لرزش کوچیک داره میشه گذاشت پای ارمغان دوران پیری نشونه ی تمام مادری کردنها دلواپسی ها داغ دیدنها . دست و پاش می لرزه اما آغوشش گرم و محکمِ ، انگاری همه قدرت و توانش رو برای بغل کردن ما جمع کرده باشه . برق شوق و اشک با هم مهمون چشمای ضعیفش شدن .
تک تکمون رو می ب*و*س*ه بو میکشه اونجوری که بخواد بوی تنمون رو به یادگار تو بینی ش نگه داره ، نفس هاش هم نشون میده دیگه مهربانو دهه بیست نیست . به بهرام که می رسه چشماش رنگ غم میگیره میدونم تکون سرش از افسوسه ، " کجایی مادر جون " شیرینی استقبالش به شهرامه ، لبخند پهنش نصیب آرشام میشه پسری که تمام ژن های پدر بزرگش رو به ارث برد تا بشه آرشام امروزی و
- خوبی آرامم ؟
این پیر زن پیر و فرتوت رو باید آرام فشرد . سختی روزگار زیادی اونو فشرده
- مهربانو جونم شُمو خوب باشی منم خوبم
باز این خونه قدیمی و کلی حس های تکرار نشدنی کلی خاطره های بزرگ و کوچیک . باز اون بوهای خاص خود این خونه . بوی سادگی هامون ، یاد بچگی هامون ، بوی تک تک آجرهای فرسوده اش همه و همگی رو دوست دارم چون یه حس ناب دارن . گاهی که میام اینجا دلم می گیره یه خواستن عجیب برگشتن به دوران کودکی می افته تو جونم میشه خوره میشه عطش آخرش هم میشه حسرت روزای که گذشت. یه کودکی که تونستی تمام وجب به وجب این خونه رو متر بزنی قیچی کنی بشه لباس خاطراتت . همون کودکی که وقتی از این پله های سنگی خوردی زمین همه برای دلداری و در آغوش کشیدنت تو صف می ایستن یا تو رو از دست هم دیگه می کشن اما حالا چی ؟ حالا که بزرگ شدی باید خیلی از دردها رو نگفته بغض کنی کنج گلوی بیچاره اون ورود و خروجی تمام دردها و خوشی ها و بعد ها دفنش کنی و بزاری سالگردها ازش رد شه .
romangram.com | @romangram_com