#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_516

سرکوفت بدم که چرا با غرورم شخصیت م عفت م این معامله رو کردم ؟ چرا همه ی اون چیزی که داشتم رو تو سینی اونم دو دستی

پیشکش کسی کردم که منو به عنوان یه دختر تن فروش می دید ؟

نجلا زن داداش خوب و مهربونم می دونست من باید از یه چیز بزرگ تر از آویزون بودن شنیدن رنجیده باشم ولی من نمیخواستم

نه خودم رو خوار کنم نه وجهه کیان رو پیش کسی خدشه دار کنم و تنها دلیلم رفت و آمد خانوادگی بینمون بود . نمی خواستم خاله از داشتن

پسری همچون کیان شرمگین و سر به زیر باشه آخه هر روز صبح حالا یه ساعت بالا و پایین تر زنگ می زد حالم رو می پرسید

و اینو از خدا رو شکر گفتن های مامان که می گفت یه خورده بهتر شده حدس می زدم

عصره ؟ ظهره ؟ معلوم نیس تو این روزای کوتاه پاییز نمیشه تشخیص داد روز کی کوکِ شب میشه . دلم هوای پاییز سال گذشته رو داره

با کیانا دویدن تو اون هوای مه آلود رو برگای خشک مسابقه دادن دادن بستنی خوردن و لرزیدن از سرما شاید اونم با هوای

مه آلود و ابری امروز با این باد آروم که داره برگای خشک رو مسافر زمین می کنه یاد من افتاده یاد همون روز بیاد موندنی

که با هم ساختیم ، زنگ می زنه خونه پیشنهاد یه قدم زدن رو میده و من به بهانه ی سردرد های همیشگی ردش می کنم

romangram.com | @romangram_com