#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_515


بخوام برم بیرون قدمی بزنم مانعی نداره برام ساعت مشخص نمی کنه ولی من هنوز هم می ترسیدم از باورهای مامان که باهاشون

بزرگ شده بود ازدواج کرده بود و در آخر بچه هاش رو باهاشون تربیت و رشد داده بود ، می گفت دوست داشته باشم می تونم تا دیر موقع پیش کیانا بمونم

دختری که این روزا زیادی ازش دوری می کردم دختری که همش برای دیدنم پیش دستی میکرد به کم محلی ها و بی محلی هام

اهمیتی نمیداد و یه تنه خودش برای دیدنم اصرار می کرد . وای از روزی که گفت به اشتباه

عطر داداش رو زده چه واضح و هراسون سمت دستشویی دویدم تا کسی نبینه یه بوی عطر میتونه با من چیکار کنه وای از وقتی که

میخواستم از در بزنم بیرون ، خجالت زده ی چند جفت چشم ترسون که سر تا پام رو متر می زدن ؟ کاش میشد کیانا رو بیرون کنم بدون هیچ رودربایستی

دختری که همه این روزا رو ازش دوری می کردم اون صبورانه تحملم می کرد هرچی من دورتر لبخند چال نمای اون وسیع تر

و من درست از روزی که از اون خونه پرت شدم بیرون دیگه رنگ طبقه بالا رو ندیدم خاله رو ندیدم عمو رو ندیدم

همه زندگی و خواسته ام رو محدود کردم به دیدن چهار دیواری اتاقم ، بشینم ساعت ها با خودم کلنجار برم به خورد خودم


romangram.com | @romangram_com