#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_514

از وجودم کشید بیرون

باید زخم می زدم تا خودم اروم میشدم باید از اون بالا می کشیدمش پایین اون شونه های صافش رو خم می کردم بلکه شاید بشم همون آرام

همیشگی ، آره من باید به خاطر خودمم که شده اون قوای تحلیل رفته ام رو بر می گردوندم باید رو خودم کار می کردم

باید افکار منفی رو اون صدای زوزوه شکل رو از مغزم بیرون می کردم اون تکرار بی فایده رو پس می زدم تا ... تا ...

سه هفته تمام گذشت احساسم کمی فقط کمی از تب و تاب افتاده بود ولی با کوچکترین تلنگر بر می گشتم به سه هفته پیش

به اون شب نحس به اون تهمت نا روا . اون باید و شاید ها تاثیرش بیشتر از این نشد

کافی بود یکی برخلاف میلم حرف بزنه یا بهرامن بپرسه عمه چته یا آرشام سر شوخی های بی معنیش رو باز کنه اون وقت بود

که باز پرت می شدم به سه هفته ی که تلخ گذشت . لبخند بابا بیشتر و عمیق تر شده بود ولی هیچ حرفی باهام نداشت

مامان از اون سکوت راز آلودش بیرون اومده بود

ما بین حرفاش وقتی اون سوپ های پر ویتامینش رو برام می پخت می گفت که اگه بخوام حرف بزنم با کمال میل گوش میده

romangram.com | @romangram_com