#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_495


شدم اونم فقط بابت مرور اون تهمت ناروا بهم برخورده بود با سرعت هرچه تموم تر به منی که تا حالا پاک ترین زندگی رو داشتم .

سعی داشتم اون پس زدگی تلخ رو زیر سایه سنگین تهمت ش قایم کنم هرچند این غول تهمت به قدری قدرتمند بود که اجازه مانور

اون پس زدگی رو نمیداد سعی داشتم بهش فکر نکنم به دل نگیرم تا شایدآستانه تحمل دردم بره بالاتر شاید که بشه

شب های آروم تری رو بگذرونم بتونم ساعت خواب بیشتری داشته باشم . یک هفته بود که حتی از نگاه به درِ بهار خواب

گریزون بودم چه برسه به این که دستم به دستگیره درش برسه حیف که چه ظالمانه هوای پاییزی رو از خودم دور می کردم

، یک هفته تمام بود نه جواب تلفن های پی در پی کیانا نه جواب

احوالپرسی خاله رو می دادم و مادرم عجیب خوددار شده بود . چند بار خاله برای عیادتم اومد ؟ چند بار ابراز نگرانی کرد و گفت

" وقتی ماشین اورژانس رو دیدم چیزی نمونده بوده سکته کنم " ؟ یادم میاد صداش خیلی واضح به گوشم رسید که گفت " از پله ها

بدو بدو بالا اومدم وقتی راننده گفت بیمار طبقه سومه " خودشون می دونستن منو با کی تنها گذاشتن ؟ با یه دیو بی احساس مریض


romangram.com | @romangram_com