#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_496

یه عوضی که هیچی جلودار زبونش نبود ، چند بار خودم رو به خواب زدم تا جوابگوی اون دلسوزی ها و ترحم ها نباشم

نمیدونم شرم بود حس خجالت از اون پس زدن پسرش بود یا بازگویی اون شب بهشونبود که شجاعت رو به رو شدن با این خانواده رو ازم می گرفت

حرفی برای زدن نداشتم نه تنها به خاله حتی به خانواده خودم به عزیزترین برادرم همه کلامم شده بود سلام صبح بخیر چندین و چند

ساعت بعد شب بخیرِ وقت خواب . همه خوراکم با پیش خوراک گریه غذای اصلی شامل چند قاشق ناقابل برنج و خورشت

سنگ شده تو گلوم و دسرش میشد هجوم یک باره افکاری که بهم حمله می کردن و باز مامان مینو ساکت بود یه سکوت دلنشین

برای رد شدن از این بحران روحی

مامان و بابا از ظهور این دلارام جدید چندان هم متعجب نبودن به طرز مشکوکی ساکت و صامت بودن نه سوالی نه کنجکاوی

فقط صبورانه این تغییرات روحی منو متحمل میشدن ، اینقدر درگیری فکری داشتم که نمی خواستم به این فکر کنم که چرا مامان همیشه

نگران من همیشه سین جیم کنم مامان ته و توی همه چی رو دربیارم چه با غصه نگام می کنه

، توجه بهرام و زنش پیش از دیگران متوجه ام بود بهرامن کمی از من دور شده بود

romangram.com | @romangram_com