#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_478
می دونستم به جاش همه رو براش جبران میکنم هرچند که این نصیحت های چپ و راستم مبنی بر تموم کردن این قافله خودش جبران بود .
با این که از کرختی در اومده بودم ولی استرس و ترس از من جدا نشدنی بود ، ترس از برخوردش از جوابش از خشمش
با نزدیک تر شدن هرچه بیشتر به اومدن کیان این ترس و استرس جولون بیشتری درونم می داد
خاله و کیانا به همراهی عمو ده دقیقه ای میشد که رفته بودن و این تنهایی دلم رو آشوب می کرد کاش تو اتاق بغلی مونده بودن
ساعت گذشت و گذشت تا رسید .....
ساعت رسید به نه شب قلبم همراه با پاندول ساعت خونه خاله داره این ور و اونور میشه این ساعت همیشه برام سنبل ترس و
دلهره بوده و هست شک ندارم زیر همین کرم پودر جا خوش کرده روی صورتم یه پوست زرد شده ی رنگ پریده از ترس جا خوش کرده
همه چی بار اول اینجوری سخته ؟ همیشه اقرار به دوست داشتن سخته ؟ طی برنامه ریخته شدمون که نمیدونم کیانا و خاله و عمو
کجا سرگرمن تا من نهایتا تا ساعت ده اعتراف کنم به دوست داشتن مردی که مطلقا هیچ خبری از احساسش ندارم .
به اسم ریلکسیشن دور تا دور سالن رو شمع های سکه ای گذاشته و کاش شمرده بودم برای روشن کردن هر کدومشون چند بار
romangram.com | @romangram_com