#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_455
از در بیرون میزنم ، خداحافظی کردم ؟ نمیدونم یادم نیس تنها چیزی که تمام اتاق افکارم رو پر کرده ذات اصلی کیانه
رو به روی اون اتاقک گیر کرده طبقه همکف ایستادم نگام به اون دکمه قرمز رنگه که ثابت ایستاده درست مث من
چقد قلبم سنگین شده از این راز ، رازی که به خواست خاله مجبور به حفظش بودم اونم تا روزی که سر زمین بزارم چشم از
دنیا ببندم ، باید این راز بزرگ و ثقیل بین سینه و گلوم نگه می داشتم . دختر دهن لقی نبودم همراز خوبی هم بودم ولی نمیدونم چرا دوست
داشتم سنگینی این راز رو با یکی شریک شم یکی مثل داداش بهرام یا زن داداشم نجلا ولی به حرمت قسم های یه مادر
دهنم بدجور مهر و موم شد ، شاید اگه از کیانا میخواستم هم صحبت خوبی میشد برام به تمام سوالاتم جواب میداد ولی اینو
نمیخواستم مرور روزای سخت زندگیش مشکل برادرش رو اون وقت هایی که هم صرف کیان شد اون خودش به حد کافی لا به لای این مشکل کمرنگ شده بود
اون قسمت پر شده قلبم برای دوست داشتن یه طرفه کم بود که این راز خانوادگی هم اومد شد همسایه دیوار به دیوارش
romangram.com | @romangram_com