#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_413
نجلا و بهرام و پسرشون که با جو متشنج ملتهب گفتگو می کردن برام سوال بر انگیز شد ، مسکوت پیششون می ایستم
تو همین مدت کوتاه بهرام کم خون به دل نجلا نکرد
بیشتر اوقات یا بهتره بگم هر روز بهرامن رو به هر بهانه ای سمت خودش می کشید میدونستیم میخواد با این سوزوندنا مرحم پیدا کنه برا
درد خودش و اینجا بود که دیدم بهرام هم میتونه غد و یه دنده باشه به حرف و نصیحت کسی گوش نده و کار خودش رو بکنه
کیانا با یه سلام هول هولکی از مهلکه گریخت ، نجلا تو دل تابستون مث ابر بهار اشک می ریختُ آروم لب میزد
- بهرام تو رو خدا بزار ببرمش من بدون بهرامن تا فرودگاهم نمی رسم
- هشت سالشه طبق قانون این کشور یک سالی هم میشه که از تحت حضانت تو در اومده ، خواستی دیدنش بیای هماهنگ کن باشیم
وای خدای من ، چقدر بعید می دونستم این حرفا و رفتارا این سنگ دلی ها از مردی که همه برادرانه هاش رو خرجم می کرد پشتم بود ولی بهرام
بارها ثابت کرده بود اگر می تونه برادر .. فرزند و پدر خوبی باشه نمیتونه همسر خوبی باشه جای اون من دلم میخواست این زنو بغل کنم دلداری بدم
romangram.com | @romangram_com