#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_395
سنگین خودش رو بالا می کشه تا بشینه تا ما رو که رو به روش نشستیم از نگرانی در بیاره . حرفش رو سمت مادری می ندازه
که بچه ی بی تاب برای پدرش رو روی پاش نگه داشته
- چی می خوای ؟ من باید کار خاصی برات ....
سرش پایینه مخاطب خاصی نداره ولی همگی چشم دوختیم به دهنش منتظر حرفی هستیم که بین حرف داداش اومده
- من نیومدم با ورود بچم به زندگی شما چیزی رو تصاحب کنم هیچ توقع و ادعایی هم ندارم بهرامن هشت سال از فامیل
من استفاده کرده پس برای ما بقی زندگیش هم مشکلی نداره ، تو این چند سال بارها با خودم جنگیدم و همیشه هم مغلوب شدم
ولی آخرش به این می رسم که شما هم حق داشتید بدونید حق دارید انتخاب کنید باید از وجود بهرامن مطلع می شدید هر چند هیچی
عوض نشه پسرم پدر می خواست و منم نشونش دادم براش گفتم کار پدرت تو ایرانه مادر جون و پدر جونت اونجا زندگی می کنن و
پدرت نمیتونه اونا رو رها کنه ( چه لبخند شیرینی می زنه بابا با شنیدن نام پدر جون و مامان چه خنثی داره متفکرانه گوش میده )
romangram.com | @romangram_com