#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_364
از وقتی که عاقد داشت صیقه عقد رو جاری می کرد
به قدری لرزش بدنم آشکارا بود که بهرام با گرفتن دستم آرومم کرد لمس همون دستاش بود که فکر فرار رو از سرم بیرون انداخت
طمع همیشه داشتنش اون حرص و آز خواستنش نذاشت تا آخر شب دهن باز کنم بگم من کیه ام ، اون حلقه ای که متعلق به من نبود ولی با دست
من به دستش نشست لذت مکیدن عسل از روی انگشت کوچیکم بود که منو خفه کرد ، شام خوردیم رقصیدیم لذت بردم اما با یه هراس خونه کرده ته دلم
حجله ام با شکوه ترین معبدی بود که برام ساخته بودین تو اون خونه یه خواب 80 متری من خوشبخترین بودم ولی باز ته دلم قرص نبود
ترس بود دلشوره بود می ترسیدم از برخورد مادر و پدرم من بچه بد و ناخلفی نبودم شکستن دلشون برام سخت بود و همین بود که
اعتراف رو برام سخت می کرد می دونستم تو چشمشون خراب می شم یا حتی از چشمشون می افتم و باز تنها حُسنش این بود
که من به خواسته ام به آرزوم رسیده بودم هر چند برای یه روز . ترسم این بود از فردا چشم باز کنم یه چیزی یه جوری دستم رو پیش
بهرام رو کنه همین هول و هراس ته دلم بود که عزمم رو جزم کرد .
من تصرف شدم تصرف مردی که ناخواسته عاشقانه هاش زمزمه هاش رو پام ریخت با عطوفت تمام دستم رو کشید تو دنیای زنونه
romangram.com | @romangram_com