#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_365


تصرف مردی شدم که عاشقانه و یه طرفه می خواستمش ولی نمیخواستم روزهای باهاش بودن رو با ترس چرتکه بندازم

لذت همه چی رو به سبب یه روز فهمیدنش از دست بدم . با این غول بزرگ دست و پنجه نرم می کردم تا ....

اون چایی که تو تختم مهمون بهرام بودم برام لذیذترین چایی بود اما حتی اون قند مکعبی کنار دندونم دهنم رو شیرین نمیکرد

رو به روم با یه نگاه خندون و خواستنی نشسته بود لبخند از لبش کنار نمی رفت اون وجب وجب کردن چشماش معذبم نمی کرد

و اما من تو خودم طوفان داشتم می دونستم یه ملحفه سورمه ای با گل های درشت زرد رنگ منو در برابر گردبادی که خودم پیش بینی

کرده بودم محافظت نمیکنه . اماده شدم گردباد رو شکل دادم تو همین دوازده متر اتاق خواب . مطمئن بودم باید با همه چی خدافظی کنم و کردم

چه خوب که وقت خدافظی داشتم ناخواسته بوسیده می شدم ، رو به روم کنار تخت ایستاد نگام رفت سمت ساعت پشت سرش اون دو

تا عقربه کوچیک و بزرگ خار شدن تو چشمام 4:15 بود دیر بود برای گفتن ؟ یا زود بود ؟ اما بشاش و سرحال بودن بهرام

ازم می خواست زودتر بگم و خلاص ، تنها دلخوشی و مُسکنم همین تصرفی بود که فکر می کردم شوهرم پاش می ایسته پایبندش میشه


romangram.com | @romangram_com