#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_359
غذام کم شد خوابم حرف زدنم کم شد به جاش گریه هام بهونه گیری هام گوشه خونه نشینی هام زیاد شد بهرام برادرانه میخواست باهاشون
همراه بشم تمام اونجایی که با هم خاطره می سازن ولی نمیدونست حال بده من برای فرار از این ساختن هاست
حالِ بده مامان و بابا یه طرف حباب لرزون زندگی نجمه یه طرف حاله بده منم یه طرف بابا باهام حرف زد مامان زیر زبونم می رفت
خواهرم به روش خودش یه احوالپرسی ازم کرد
- تو جدیدا یه مرگیت شده ها ؟
می دونست این ادبیاتش رو دوست ندارم ولی برای حرص دادنم دست بردار نبود کاش درک می کرد به خاطر خودش و زندگی
نکبت بارش خفه خون گرفتم جون تا ترقوه گلوم می اومد وقتی بهرام حالم رو می پرسید
- نبینم خواهر خانمم اخم به ابروش بیاد . نجلا یادم بیار فردا برگشتنی از اصغر قصاب یه دل و جیگری بگیرم برات جون بگیری
کاش همش همین بود من دل و جیگر خودمو داده بودم حالا باید دل و جیگر از اصغر قصاب می گرفتم می بینی دلارام من کوچکترین جمله هاش رو
romangram.com | @romangram_com