#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_357


همه امیدم یه جا ریخت سرم چرا که صبح

نجمه بیدار شد مستی از سرش پرید با اون سرد دردهای همیشگی اش کنار اومد فقط یه چی گفت که خودم رو کشتم تا زبون به دهن بگیرم

- می خوام شانسم رو با بهرام امتحان کنم

سعی هم کرد ولی نشد نتونست ، ترس هاش نذاشتن خودخواهیش کنار نیومد با این موضوع اراده سستش پس می زد این خواستن رو

و من نمیدونم شاد بودم از این کشمکش خواستن و نشدن یا غمگین از داشتن این خواهر بی اراده

نجمه آدم ازدواج نبود آدم مسئولیت پذیری بچه داری هرچی که به زندگی مشترک بند شه نبود و درست با پیشنهاد زود هنگام

بهرام دوباره بهم ریخت ترس از دست دادن آزادی هاش پیله کردن های بهرام ، برای زود و دیر کردنش اونو سوق داد سمت نجمه قدیمی

چقدر مامان گریه کرد هق زد بابا قسم خورد گفت آق می کنم از ارث محرومت می کنم تا آخر مجبور شه تن به نامزدی بده

جشنشون برام مجلس عذا بود چرا که بر خلاف بهرام که عاشقانه خواهرم رو دوست داشت و همراهیش می کرد نجمه ساعت رو می شمرد تا بره برسه به شیشه های الکلش ، حالم بد بود و بدتر شد زمانی که بهرام خواست با هر دویی ما هم زمان برقصه برادرانه دستم رو می گرفت


romangram.com | @romangram_com