#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_353
و دوستانه رو لباش بود . کارتون کتابام دستش بود و داشت با زحمت یه جایی بین اون محکمه جن ( کنایه از جای خیلی شلوغ ) جاش می داد
صاف نشستم درست نبود پیش چشم همچین مردی خیلی شل و وارفته جلوه کنم ولی اون حتی یه نگاهم به اطرافش ننداخت
کارتون رو گذاشت به نجمه خوش آمد گفت یه سلام هم به پدر و مادر ندیدم رسوند و رفت تا رفت با کنجکاوی خیز برداشتم سمت نجمه
پرسیدم کی بود و اون تنها گفت که یه پسر سمج و پرو که تو هر کاری دخالت می کنه این برداشتش رو دوست نداشتم عادتش بود محبت دیگران
رو بد جلوه دادن کم اهمیت شمردن و گاهی وقتا وظیفه گماشتن ، روزها و ماها می گذشتن ولی من نمی تونستم بگذرم گیر همون پسری بودم
که با همون نگاه اولم حس می کردم برام خاصه عزیزه قابل احترامه به همون اندازه که من این نهال رو رشد می دادم نجمه هرس می کرد
این درخت ریشه گرفته رو . با اولین دیدار حضوریم با بهرام بعد از اون همه دزدکی چشم چرونی کردن دم در وقتی برای رفتن
پیش نجمه به محل کارش آماده بودم با اون تعجب وسر درگمیش از دیدنم فهمیدم تو این چند مدت گذشته هیشکی از خواهر دو قلوی
همسان نجمه اسم نبرده ، هر دو با هم درو بستیم نگاه خندونش به من افتاد اما خیلی سریع و غیر قابل شمارش رنگ نگاش تغییر کرد
romangram.com | @romangram_com