#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_327
لب و دهن خانم صدیقه یه جورایی پیچ و تاب خورده بود به هم و این تنها چیزی بود که برای من مهم نبود شهرام با داداش آروم در
حال زمزمه یه حرفایی بود اما سر از افسوسش و نگاه غمگینش برای من بود . همه و همه گذشت تا رسید به امروز
آقا امروز نمیدونم چه جوری ولی پا تو یه کفش کرده میخوام برم به کارام برسم ، هرچی بهش می گیم نَنَت خوب بابات خوب حسین هس
سید جواد هس بقیه نذاشتن کار رو زمین بمونه ولی کو گوش شنوا ؟ گوش به حرف نمیده که نمیده
آخر سر هم زورش چربید و تنها به شرطی اینکه بزاره حودم باهاش برم تا مراقب حالش باشم با هم راهی شدیم .
ساعت هشت و نیم صبحه و ما منتظر این آسانسور گیر بالا هستیم یه لبخند آروم از اون هشت و نیم های که تو بهار خواب به انتظار دیدنش بودم
رو لبم میاد و درست سه هفته ای میشد که احساسم پشت نگرانی برای حالِ بده بهرام قایم شده بود سه هفته ای که اولویت هام جا به جا
شده بود ، شک نداشتم این تایم از صبح این اتاقک رو به پایین نوید اومدن کیان رو میده مردی که امروز اینجا این وقت صبح
حس می کنم عجیب دلم هوای بودنش رو میخواد هوای دیدنش بعد از دو هفته ای که کمتر زمان داشتم برای خواستنش برگردم به نقشه حساب شده کیانا .
romangram.com | @romangram_com