#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_328
" طبقه سوم " در باز میشه نگاه اولش به منه که رو به روش ایستادم و نگاهم رو مردی می شینه که میگه تو نمیتونی
منو از یاد ببری هر چند اولویت هات رو جا به جا کنی
من چطور تونستم دو هفته ازش تو بی خبری سر کنم ؟ چطور حتی به این صرافت نبودم تا حالش رو از کیانا بپرسم ؟ من کی تونستم
با این احساس دو هفته رو سر کنم؟ از سلام کردن من تو اولین نگاه که دلسرد میشه با گرمی دست دراز می کنه سمت داداش به آرومی هدایتش می کنه داخل و من پشت داداش نگاه هیزم رو به لباساش دوختم به آنالیز کردن مرد خوش پوش به اون بوی خوش " مالیزیا "
- سلام بهرام خان چطوری داداش ؟ شکر خدا رو فرم اومدی انگار
من اصلا کار ندارم به اون بحث کاری مردونه من فقط کار به این دارم با این همه هیجان یکباره باید چه جوری برخورد کنم ؟ به اون قلب لعنتی که داره یه
فرمان رو چند بار میده چطور بفهمونم اینجا کنار داداش تو این اتاقک کوچیک و خفه نمیشه نفس عمیق کشید نمیشه
هرچی اکسیژنه یه باره تو ببلعی
و چقدر زمان کوتاهه برای رسیدن به پارکینگ ، برای رفتن بین اون همه اکسیژن اضافه ، باز نا امید میشه از خدافظی من راه می گیره
سمت مزدا 2 و من موندم ، من چرا شعور ندارم سلام و خدافظی کنم ؟
romangram.com | @romangram_com