#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_135
- مثه این که اوضاع آروم تر شده . آقا آرشام هم داره میاد بهتره من برم ( اشاره به پایین داره ) به خاله بگو من مجبور شدم وقت نشد تو این بلبشو برم بالا یادت نره بگی قصد فضولی نداشتما .
زبونم سنگینه از روز به این سختی که داشتیم و میتونم تنها براش بدرقه اش سر تکون بدم اونم جتی قبل از رسیدن آرشام بالا رسیده باشه . دیگه خسته شدم از بحث و جدل گفتن دیگه حسش نیست بگم از درگیری لفظی دوباره شهرام و آرشام از اون تند برخورد کردن بابا از پاسمان زخم شهرام با چشم گریون مامان شاید باید میگفتم مامان دلخور بود ازم به سبب این شری که درست کرده بودم اما من هیچگونه حس پشیمونی نداشتم . صدیقه مستحقش بود ، میشه آدم بدی نبود ولی از بعضی ناملایمت خوشحال شد صدیقه نیاز به اون تو گوشی داشت تا پشت حد و حدود پشت خط قرمزش بمونه شهرام نیاز به تلنگر داشت که هفته نگذشته با همه مخالفت ها و داد و بیداد های صدیقه تنهایی راهی مشهد شد . نگم از تلفن های هر روزش به خونه ما نگم از تهدیدهاش از بد دهنی هاش از صبر سر ریز شده بابا از حرف زدن بهرام باهاش از اون نشنیدن . صدیقه داشت دچار میشد به جنون جنونی که خودت رو معشوقت رو ناخواسته آزار بدی
یه پنج شنبه یه اخر هفته شلوغ یه خرید پر دردسر با کیانا برای یه جفت کفش اونم برای یه مهمونی ساده تولد
- کیانا قسم می خورم از این مغازه خرید نکنی رفتم
- خب بابا عجله چی داری ؟
- هیچی یه نگاه بالا سرت کن شب شد خو ... تاکسی گیرمون نمیاد
- اگه نگران اینی خیالت راحت به کیان گفتم کارم تموم شه بیاد دنبالمون
ای جونم من قربونت بشم خوب زودتر می گفتی من غلط میگردم حرف بزنم . خودمم از این ذوق و شوق ناگهانی ساکت شدم . کیانا هم شوک شده منه غر غرو یهویی ساکت شدم
- چت شد یهووو ؟
romangram.com | @romangram_com