#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_115


زمان بیشتر از یه ساعت گذشته ولی من چند دقیقه ای میشه دارم سعی می کنم هضم کنم این همه اتفاق یهویی رو

حال بدِ عمو کوروش خبر بدتر از اون حال خراب خاله ساجده همون تنگی نفس مربوط به سفر خیلی سریع ش به گذشته های دور برگشتنش به همون سالای سخت و دردناک ، دل سوز بود خواهش سر به زیر عمو کوروش برای حرف زدن دایی مهدی با خاله ساجده ، چه شرم زده بود نگاه پرسش گر دایی به زن دایی و چه تلخ

لبخند تلخ تر از زهر زن دایی که خیلی واضح برای همیشه نقش بست پیش چشمام .

موندن عمو کوروش پیش ما که نشون داد طاقت دیدن خاله رو با هیشکی نداره حتی در حد حرف زدن ، رفتن دایی به بالا ، گریه های بی امان مامان کنار دل بی تاب زن دایی اون نفرین های تموم نشده به روح سرهنگ اون مرد منفور زندگیش .

عمو کوروش - سهیلا خانم حلالم کن ، حلالم کن ... این وسط شما بیشتر از همه سوختی

زن دایی چه طوری میتونی آروم باشی وقتی شوهرت پیش عشق قدیمی اش داره نمیدونم چی میگه و چی می شنوه شاید هم امیدش به دختر و پسر زنی باشه که فقط تونست پشتش رو ببینه

زن دایی - آقا کوروش سوختم ... بَدم سوختم ولی ... ولی گرمای این سوختن برای زندگیم لازم بود . برای گرم شدن دخترم . همون دختری که از گوشت و خونمه ولی هر بار که صداش میزنم قلبم درد میگیره .

مامان - بمیرم برات بمیرم که میدونم چی کشیدی ..

- همون روز اول بود که اقا مهدی همه چی رو برام گفت ، گفت چه ها بهش گذشته منم هیچ وقت نخواستم گذشتشو ازش بگیرم


romangram.com | @romangram_com