#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_114
- بریم بالا مامان هوا سرده
چقدر با تدبیر از گوشه جمع مامانش رو کشید طبقه چهارم . چقدر آروم نگاه کنجکاو زن دایی سهیلا رو بست
خودم پایین بودم اما همه حواسم یه طبقه بالاتر از خودم بود حال خاله وقتی داشت می رفت زیادی بد بود لرزش تنش زیادی محرز بود انگاری زخم های سی و خورده ای سالش باز چرک کرده باشن ، دیدم دایی مهدی هم با اون همه تلاطم توی قلبش برای دیدن اون زن ریز نقش تو بغلم به حرمت عمو کوروش سر بر نگردوند . کاش دایی مهدی یه وقت بهتری تصمیم گرفته بود ما رو سوپرایز کنه کاش همون شیراز که بودیم گفته بود میخواد زن دایی و ساجده رو برای تفریح بیاره اون وقت بود که میشد زمان بندی بهتری داشت تا نه حال خاله این باشه نه دایی مهدی کلافه و نه حتی زن دایی سهیلا بی قرار ..
صدای زنگ در که داره به شدت به گوش می رسه با یه شعبه رسیده به قلبم می ترسونتم . باباست که نمیزاره طرف زیادی پشت در معطل بشه
- کوروش ؟ چته مرد ؟
عمو کوروش اون دیوار محکم پیش چشمم فرو ریخته دستش به در شده تکیه گاهش اون نماد پر قدرت و صلابت همیشگی داره به سختی نفس می کشه
وجود هیچ کس براش مهم نیست فقط یه چی اونم
- سا ... جد...ه ...ساج...آقا.... مهدی ... دستم به دا ......
مامان- یا فاطمه زهرا ساجده چش شده ؟
و تنها میون این بل بشو قطره اشک آروم زن دایی خار میشه تو قلبم . دلم به شدت هر چه تمام تر می سوزه خیلی محکم گوشه دستش میشه دستمال صورتش و من فقط می سوزم برای زن دایی که قرار بود برای تفریح و گردش بیاد نه برای مرور خاطرات دردناکش شاید باید شکر میکنه که ساجده رو با برادرام همراه کرد شده برای همون خرید کوچولو .
romangram.com | @romangram_com