#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_108
تنها یک ساعت زمان برد تا جو به حالت عادی برگرده همین طور تب و تاب خدا به خیر گذروند ، هیجان دونستن از ماجرا، حالا که همه فهمیدن کم نبود دستم پرس شه بین در صندوق عقب ماشینی که همیشه چشم انتظار بودم یه سانتی از جاش تکون بخوره . تنها نیم ساعت زمان برد که همه کاسه داغ آش دست گرفته دور هم جمع شن بگن و بشنون اما داداشم تو تراس دست به شقیقه نشسته باشه
- چیه داداشی ؟ سرت درد میکنه ؟ آرشام با توام
- ترسیدم . خیلی زیاد ترسیدم
عزیزم الهی قربونت برم داداش خوبم .
- واقعا ؟ تو که از خدات هم هست
- چرند نگو . درسته کار همیشه مون لج و لجبازی یا کل کل کردنه ولی ولی فکر اینکه تو یه لحظه میشد اون خنده از ته دلت تبدیل به چه دردی بشه حالم رو خراب میکنه . خیلی ترسیدم یادم نمیاد آخرین باری که اینجوری ترسیدم کی بوده .
شنیدین میگن خون می جوشه ؟ یعنی الان دلت میخواد پرواز کنی سمت کسی که هم خونته داره کسی که بی پرده میگه از اتفاقی که کم نبوده برات بیفته ترسیده کسی که این قدر برات نگرانه خصوصا داداشی که همیشه باهاش سر جنگ داری . خونم جوشید رفت رسید به دستام تا محکم حلقه بشن ابراز احساسات داداشم خونش جوشید رسید به دستاش تا موهای جلوی صورتم رو بهم بریزه رگ و ریشمون وصل شد بهم . شقیقه های پر دردش رو ب*و*س*ه تشکر میزنم شک ندارم چشمام هم لبخند داره
- بریم آش بخوریم ؟
- بریم آبجی کوچیکه به شرطی که این پیاز داغ رو از دست کیانا کش بری دلش نمیاد پیاز بده رو آش
- من فکر اینجاش رو هم کردم ، خودم براتون آوردم . یه آش پر از پیاز داغ
romangram.com | @romangram_com