#شما_در_دو_صدم_ثانیه_عاشق_میشوید_پارت_109
خودشه داداش بهرامم مردی که می دونه جای خالیش کجاها حس میشه و درست دختری زیر پام که لبخند نمکی برام می فرسته بالا
اون شب خوشمزه ترین آش رشته عمرم رو خوردم اونم با کلی پیاز داغ کنار دو تا از بهترین داداشای دنیا که هر دوشون نشون دادن چه جوری همیشه هوام رو داشتن ترجیح دادیم یه خلوت سه نفره داشته باشیم تا بریم بشینیم کنار این آرش خان که قصد نداشت این جمع خانوادگی رو ترک کنه .
چهره گرفته و در هم کیانا تنها چیزی بود که اون شب ضد حال میزد . لبخندای قشنگش داد میزد از سره ادبه و در آخر طاقت نیاوردو اول از همه شب بخیر گفت و رفت سمت اتاق مشترکمون . روی یکی از اون دو تا تشک های نرم و سفید دراز کشیده . نگاه عسلی رنگش به سمت پنجره باز شده بود
- سردت نیست ؟ میخوای پنجره رو ببندم ؟
- نه عزیزم . امدی بخوابی ؟
- آره دیگه . خیلی وقته اومدی بخوابی هنوز بیداری ؟
پتو عقب تر میره تا کیانا بشینه .
- خوابم نمی بره
تو تشک کناریش دراز میکشم . سمتم گردن می کشه
romangram.com | @romangram_com