#در_جست_و_جوی_چهار_عنصر_پارت_149
پیرزن سست پاسخ داد: بله! اسمش رزه!
طبیب داخل دوید تا کیفش را بردارد و پیرزن را تا در خانه اش دنبال کند و "رز" را معاینه کند.
اشک های پیرزن بی امان می چکید، تنها کسش در حال مرگ بود. دختر عزیزش، رز.
*****
صدای قدم های کسی از پشت سرش آمد و صدای کریستین که پرسید: دنبال من می گردی؟
نگاهش معطوف کریستین شد و همزمان چشمانش هم گرد شد. چشمان نقرآبی کریستین به رنگ یاقوتی درآمده بود. درون چشم هایش هیچ چیز نمی دید، نه احساسی نه میل به کمکی!
تانیا دست هایش را کمی کشید و گفت: کمکم کن!
کریستین نیش خندی زد: اوه! تو از چیزی خبر نداری شاهزاده!
تانیا باز هم دست هایش را کشید و پرسید: داری چی می گی؟ کمکم کن!
کریستین نگاهش را از او گرفت و به زمین نگاه کرد، پس از چند ثانیه سرش را بالا آورد و نگاهش را به نگاه سبز تانیا دوخت. چیزی در چشمانش بود که تانیا نامش را نمی دانست. نفرت بود؟
با زمزمه ای زیر لب ناگهان نیزه ای سرخ در دستانش ظاهر شد. نیزه به چشم تانیا خیلی آشنا به نظر می آمد. نیزه را به حالت آماده در دست گرفت. چشمان تانیا گشاد شده بود، نگاه ناباورش را به کریستین دوخت. این جا چه خبر بود؟
نیزه ی درون دست کریستین بلند تر شد و با اشاره ای به سمت تانیا ی بیچاره پرواز کرد. چشمان تانیا وقتی گشاد تر شد که نیزه در میان قلبش دوید. نفسش برید، چشمانش هنوز هم روی چشمان یاقوتی کریستین قفل بود. ناله ای سر داد و نفسی فرو برد. خون سرخ رنگش از میان لب هایش بیرون چکید و صدای فرو افتادنش در غار پیچید.
با نفسی که بیرون داد چشمانش نیز از شدت درد بسته شد. طناب ها از دور دست و پایش باز شدند و بدن نیمه جانش روی زمین افتاد.
کریستین خم شد و دستش را به سمت گردن آویز برد. دست لرزان تانیا دستش را متوقف کرد. چشمان سبزش سر درگم بود. صدایش را به سختی شنید: چرا؟
کریستین چشمان یاقوتی اش را در چشمان خسته ی تانیا گره زد. مانند او آرام پاسخ داد: چون من فرزند طوفانم!
romangram.com | @romangram_com