#در_جست_و_جوی_چهار_عنصر_پارت_150

دست تانیا را کنار زد. چشمان تانیا سنگینی می کرد. و ناگهان فهمید. او این تصویر را درون یکی از آینه های اتاق آینه دیده بود. چشمانش روی هم افتاد ولی چیزی ته دلش می گفت: تو تا به حال چند بار از مرگ فرار کردی! این دفعه هم زنده خواهی شد. قلب ضعیفش مجال فکر بیشتر نداد و ... خیلی آرام از تپیدن ایستاد.

خیلی آرام گردن آویز را از دور گردن تانیا باز کرد و جلوی چشمانش گرفت. با حس سوختن دست هایش گردن آویز را رها کرد و روی زمین انداخت. از شدت درد فریاد بلندی کشید.

صدای قهقهه ای ممتد گوشش را آزار داد و بعد از آن دیگر هیچ چیز ندید. پیکر او هم کنار تانیا بر زمین افتاد.

صدایی زبر غار را پر کرد: من برگشتم! تاریکی برگشته!

قهقه ی شیطانی اش هنوز هم ادامه داشت و یک چیز را ادا می کرد: پایان بازی!

چه اتفاقی برای شاهزاده افتاد؟ کریستین واقعا که بود؟ چه بر سر کاترین آمد؟ آیا شاهزاده نجات پیدا می کند؟


پایان

romangram.com | @romangram_com