#در_جست_و_جوی_چهار_عنصر_پارت_148

شنل پوش آهی کشید و دست زن سپید مو را در دست گرفت: می دونی؟ دارم به این نتیجه می رسم که بر عکس تو خیلی ابلهه! اون هیچی از اطرافیانش نمی دونه. شاید کمی...

پس از مکثی گفت: فقط کمی براش ناراحتم . اون می تونست مشاور اعظم یا حتی ولیعهد من باشه ولی پیمان شکنی تو همه چیز رو خراب کرد. هنوز هم کله شقی!

دستی به موهای زن کشید. پیراهن زن را مرتب کرد و گفت: هنوز هم بهم ریخته ای، مادر دوست نداره این طور ببینتت.

در میان خنده اش قطره اشکی از چشمانش چکید. اشک؟ واقعا اشک؟

اشک چموش را با پشت دست پاک کرد تا کسی متوجه اش نشه. اون یک ارباب بزرگ بود.

آهی لرزان کشید و دوباره در قالب سنگی اش فرو رفت.

از میان شیشه ها خارج شد و با صدای زمزمه مانندی گفت: وقتشه آرتن!

صدای آرتن را شنید که گفت: وقتشه ارباب! ما پیروزیم!

از میان پنجره به بیرون نگاه کرد. مه سیاه رنگ ماند غبار بر همه چیز نشسته بود. پشتش را به پنجره کرد و به سمت در بزرگ تالار رفت. در نزدیک های در در میان غباری لرزان از جنس تاریکی نا پدید شد.

****

در هزاران مایل آن طرف تر، پیز زنی تکیده در میان باران تند می دوید، به گل هایی که درونش فرو می رفت، توجهی نکرد. جان دخترش مهم تر بود. با مشت های ضعیفش بر در خانه ی طبیب کوبید. طبیب در را باز کرد، پیر زن فوری گفت:

خواهش می کنم آقا! حال رز خوب نیست، کمکش کنید! خواهش می کنم!

مرد با دستش پیرزن را به آرامش دعوت کرد و آرام پرسید: خونه ات کجاست؟

پیر زن گفت: آن طرف درخت ها! خواهش می کنم، به دخترم کمک کنید! رز! رز من!

طبیب پرسید: اسم دخترت رزه؟


romangram.com | @romangram_com