#در_جست_و_جوی_چهار_عنصر_پارت_147
و باز هم چنر قدم جلوتر و جلوتر
غار در سکوت فرو رفت. تانیا کمی صبر کرد و صدا زد: محافظ؟
به محض این کار دست و پای تانیا کشیده شد. نمی توانست حرکتی کند. نگاهی آکنده از وحشت به دست و پایش انداخت، دست هایش با طناب هایی محکم از دو طرف بسته بود، منبع طناب ها به داخل فرو می رفتند، پاهایش هم همین طور.
وحشت زده فریاد زد: اینجا چه خبره؟ محافظ؟
صدای محزون محافظ گوشش را پر کرد: متاسفم بانو! مجبور بودم.
رگه های آبی رنگ درون دیوار، شروع به حرکت به سمت تانیا کردند، در جلوی پای تانیا جمع شدند و با صدای انفجاری، جایی که قبلا صد ها رشته ی آبی رنگ دیده می شد، حالا با یک گوهر آبی رنگ پر شده بود. گردن آویز دور گردن تانیا سرد و گرم می شد، گوهر آخر را می خواست.
سر تانیا به پایین کشیده شد، گوهر پرواز کنان به سمت آخرین حفره در گردن آویز رفت و با شدت در آن نشست.
گردن تانیا از این همه قدرت به درد آمد.
گردن آویز و گوهر هایش مانند پاره ای از خورشید درخشیدند، شدت نور تانیا مجبور به فشردن چشم هایش کرد. حتی از پشت پلک هایش هم می توانست نور را حس کند. درخشش کم و کم تر شد و در آخر خاموش شد.
تانیا چشمانش را باز کرد، نگاهش را دور تا دور غار چرخاند، مگر کریستین همین جا نبود؟ پس چرا به کمک تانیا نمی آمد؟
****
کیرا با همان لباس های خاکستری رنگ وارد تالار سیاه شد. شنل پوش پشت شیشه ها بود، از این عادت اربابش سر در نمی آورد، نمی دانست آن زن کیست و چرا برای ارباب مهم است؟
سرش را خم کرد و با صدای ملایمی گفت: محافظ و اون ابولهول کارشون رو انجام دادند ارباب.
شنل پوش از آن پوزخند های مخصوصش زد و گفت: به آرتن خبر بدید! وقتشه که وارد عمل بشه!
کیرا سرش را بیشتر خم کرد و خارج شد.
romangram.com | @romangram_com