#در_جست_و_جوی_چهار_عنصر_پارت_145

تانیا به زحمت پرسید: تو یک ابولهولی؟

سر شیر زن تکانی خورد و حرف تانیا را تایید کرد. بدون اینکه لب بگشاید صدایش در غار طنین انداز شد: بله من یک ابولهولم!

تانیا سری از شگفتی تکان داد و گفت: من یک ابولهول رو از نزدیک ندیده بودم.

چشمان قهوه ای رنگ ابولهول درخشید و با شادی گفت: پس من اولین ابولهولی هستم که می بینی! من خیلی زیبام!

تانیا با شنیدن این حرف یاد هدیا نورا، الهه ی آذرخش افتاد. با آن غرور کاذب و چشمان خودخواهش، ولی با آن همه تانیا هدیا نورا را به عنوان یکی از دوستان و وفاداران سالازیا دوست داشت.

ابولهول سری تکان داد و گفت: خب! از حاشیه ها خودداری کنیم! معمای اول، آماده ای؟

تانیا سری به تایید تکان داد و به دقت گوش فرا داد...

*****

ابولهول: شیری با سر یک زن، این موجود بر سر راه مسافران می نشست و با پرسیدن معما آن ها را به حیات یا اینکه به مرگ دعوت می کرد. جزء اساطیر یونانی و ایرانی

آن چیست که:

مرده آن را می بیند ؟

و فقیر آن را داراست ؟

و ماهی هوای آن را تنفس می کند؟

تانیا چشمانش را روی هم فشرد. درست در لحظه ی حساس ذهنش قفل کرده بود. زمزمه کرد: مرده چه چیز را می بیند؟

چشمانش با فشار از هم باز شد و با صدای بلندی گفت: هیچ ! جواب هیچ است. مرده هیچ چیز نمی بیند، فقیر هیچ چیز ندارد و ماهی هم از هیچ چیز هوا تنفس نمی کند!


romangram.com | @romangram_com