#در_جست_و_جوی_چهار_عنصر_پارت_141

کوهی یخی در افق دوردست دیده می شد. برف دوباره شروع کرده بود به سپید کردن زمین. از زمانی که کوه یخی را در افق دید تا زمانی که به نزدیکی اش رسید، به تنهایی حدود چند دقیقه طول کشید. باز هم همان سردرد اعصاب خورد کن گریبان گیرش شده بود. قلبش به شدت تند می زد و نفس هایش کوتاه و بریده بریده شده بود. ناخودآگاهش در تلاش بود تا چیزی را برایش یاد آور شود. اما در این هیاهویی که در ذهنش به پا بود، خیلی زود فراموش می شد. ذهنش تمام و کمال بر موضوعی خیلی مهم تمرکز کرده بود و از دور زدن به حول نقطه ی مبهمی دست بر نمی داشت.

سرش را به شدت تکان داد و دست به کار شد. دستانش را به صورت اریب بر روی هم قرار داد و با حس نیرویی قدرتمند در آن ها با خشنودی لبخند زد. حس آن نیروی قدرتمند در دستش لحظه به لحظه بیشتر می شد تا به جایی که برف های دور پایش از شدت گرمای هوا آب شدند. چشمانش را بر روی هم فشرد و توده ی حاوی انرژی ذخیره شده را رها کرد. شدت انفجار به سادگی به چند متر عقب تر پرتابش کرد. برف هایی که دفنش کرده بودند را کنار زد و از جا بلند شد. نگاهی به دورن توده ی یخی انداخت. با دیدن فردی که با گیجی به او خیره شده بود، پوزخندی زد و به سمتش دوید.

اوضاع زیاد خوبی نداشت. شنل و لباس های سیاهی که به تازگی پوشیده بود، پاره پاره شده بود. دستانش که از شدت طناب پیچیده به دورش سفید شده بود به طرز چندش آوری چاک خورده بود، چشمان سبزش در هاله ای سرخ رنگ می درخشید و موهایش مثل اولین ملاقاتشان در هم گوریده شده بود.

کنارش زانو زد و در حالی که طناب ها را با چاقوی کوچکی پاره می کرد گفت: خوبی؟

گویی از حالت گیجی بیرون آمده باشد، پرسید: کجا بودی؟ کاترین کجاست؟

با کمی من و من پاسخ داد: من شما رو گم کردم. جای کاترین امنه، ولی حالش زیاد مناسب نیست، از من خواست تا بعد از پیدا کردنت، با هم به آخرین مقصد بریم.

گوشه ی پلک سمت چپش برای لحظه ای پرید و گفت: اما من... من... باید ببینمش!

در حالی که کمک می کرد تا تانیا از جایش بلند شود گفت: توی راه یه جادوگر رو دیدم، اون برام درباره ی یه کاج سپید حرف زد که احتمالا ربطی به مقصد ما داره، اگر راست گفته باشه، زیاد از اینجا دور نیست. در باره ی کاترین هم ... اون از اینجا خیلی دوره و تنها خواسته اش هم پیدا کردن آخرین گوهره!

تانیا آخرین نگاه هایش را به آینه ها و همزاد هایش انداخت و با شجاعتی ساختگی گفت: بریم!

با هم از اتاق آینه وار تانیا خارج شدند و از روی آینه های خرد شده گذشتند.

کریستین دست تانیا را در دست گرفت و گفت: محکم بگیر!

طوفانی زیر پای هر دو شروع به شکل گیری کرد و باعث شد تا چند اینچی از سطح زمین فاصله بگیرند. ثانیه ای بعد آن ها در حال حرکت بودند.

درختان سپید و اجزای طبیعت اطرافشان مانند خطی محو به نظر می رسید. باد به سرعت به صورتش می خورد و موهایشان پشت سرشان به پرواز در آمده بود.

تانیا احساس می کرد در حال دیدن خوابی در میان آینه هاست. همه چیز آن قدر به سرعت اتفاق افتاد که به تانیا فرصت فکر کردن هم نداد! اسارت تانیا، سر رسیدن ناگهانی کریستین!

با خود گفت: هی! هی! اصلا من چطور راضی شدم که با کریستین بیام و کاترین رو تنها بگذارم؟


romangram.com | @romangram_com