#در_انتظار_چیست_پارت_345

مشت محکم و فولادین ارسلان او را ساکت کرد و به زمین انداخت. سینه‌اش با خشم بالا و پایین می‌شد و نفس‌های عصبانی‌اش مدام در رفت و آمد بود.‌‌ همان لحظه نگار و مریم با شتاب و نگرانی به بیرون آمدند. نگار با چشمان متعجب و مریم با ناباوری به آنان خیره شده بود.

نریمان به روی زمین بود و همچنان پوزخند می‌زد؛ اما با دستش خونِ چسبیده به لبش را نیز پاک می‌نمود. ارسلان نگاه کوتاهی به مریم و نگار انداخت و سپس با عجله پله‌ها را پایین رفت و آن‌جا را ترک کرد. عصبانیتش بدون کنترل بود و آن را روی ماشین خالی می‌کرد.

با سرعت خیابان‌ها را می‌گذراند و این موضوع که قرار است به پیش شینا بازگردد او را عذاب می‌داد. فردا روز سرنوشت‌سازی برای ارسلان به شمار می‌رفت. ساعت دو بعد از ظهر دادگاه تشکیل می‌شد و اکنون ساعت دوازده شب بود. در عمارت نیز کسی آرام و قرار نداشت. هنگامی که ارسلان راه‌پله را بالا می‌رفت تا به اتاقش برود، در پشت در یکی از اتاق‌ها صدایی را شنید. مکث کرد و خود را مشغول بازی‌کردن با موبایلش نشان داد؛ اما تمام حواسش به صدایی بود که می‌شنید:

- ببین وکیل... این غیرممکنه! تو مطمئنی که مُرده؟ یعنی فردا دردسری درست نمیشه؟

- نه قربان. ارسلانِ رادمهر مُرده! امروز جنازه‌ش رو تو راهِ شمال پیدا کردن. پزشکی قانون میگه نود درصد احتمال داره ارسلان باشه. شواهد این رو نشون میده.

صدای خنده‌ی کیان به گوش رسید:

- پس که این‌طور. اونی هم که دیشب اومده تو عمارت احتمالا یه دزد پاپتی بوده. از شر یه مزاحم راحت شدیم وکیل! هرچند که ندیده بودمش؛ اما همین‌طوری هم می‌تونم حدس بزنم چه‌قدر زشت و رقت‌انگیزه!

ارسلان موبایل را به گوشش چسباند، قبلش شماره‌ی سعید را گرفته بود. پوزخند روی لبش بیانگر نقشه‌ای بود که قبلا با سعید کشیده شده.

- الو... نقشه انجام شد، فکرشون منحرفه.

- حله داداش. تو سعی کن فکر کنی ارسلان، باید تا فردا کار رو تموم کنی، وگرنه همه‌چیز خراب میشه.

- بهم استرس نده سعید؛ من امروز خیلی تحت فشارم.

- از فشار بیا بیرون پسر... هرچی تو فکرته رو امشب بریز دور، باید برای دادگاه آماده شی. اگه مدرک جور نشه ادعامون به هیچ‌جا نمی‌رسه.


romangram.com | @romangram_com