#در_انتظار_چیست_پارت_344
- میبینم که هر روز با همین و... بعله!
نگار نیز پوزخندی به لب آورد و گفت:
- آره... ما عاشق همیم، با همم دوستیم. عیبی داره؟
مریم شوکزده به هردویشان نگریست و سفت نگار را در آغوش کشید:
- و...ای! عزیزم؛ مبارک باشه... خیلی خوشحالم کردین. همیشه میگفتم شما خیلی به هم میاین.
ارسلان نیز کمی دولا شد و با لبخند گفت:
- نگار بهترین و زیباترین دختریه که تا به امروز دیدم، دلم از اولین روز دیدار انتخابش کرد و تا آخرین روز دنیا هم پای انتخابش میمونه.
- خوشحالم از این بابت پسرم.
از چشمان غضبآلود نریمان خون میریخت. دستانش به شدت درهم فرورفته و مشت شده بودند. هنگامی که مریم و نگار خداحافظی کردند و به داخل رفتند، نریمان به جلو آمد و مقابل ارسلان ایستاد؛ رخ در رخ و سینه در سینه. کمی قدش از ارسلان کوتاهتر بود؛ سرش را بالا میگرفت و مینگریست. ارسلان به ناگاه کنترل از دست داد و گلویش را به چنگ کشید و با قدرت او را به دیوار پشت سرش کوباند. خشم از تمام اعضای صورتش زبانه میکشید. با تمام توانش گلوی نریمان را میفشرد و کلمات را با حرص به زبان میآورد:
- ببین آشغال... من با این دستام خیلی کارا کردم. زوری که از این دستاست واسه کار و زحمته نه حرومزادهبازی! پس مطمئن باش با تموم زورم خفهت میکنم. اگه یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه به نگار نزدیک شی. حتی اگه اسمش رو بیاری، همینجا با دستای خودم میکشمت!
نریمان خندهی هیستریکی کرد و زبانش را به سبیلهایش کشید. از چشمانش لذت و خشم میبارید. میان خندههای گنگ و خفهشدهاش گفت:
- ببینم... حتما بهت گفته آره...؟ اون مال منه آق پسر. تو هرکاری هم کنی اولین چیزی که یادت میاد منم! تو رختخواب... تو حموم... تو....
romangram.com | @romangram_com