#در_انتظار_چیست_پارت_343

- اما نداره!

با استیصال به او خیره گشت و سپس با یکدیگر از ماشین پیاده شدند. کلید را در قفل چرخاند و سپس پله‌های راه‌پله را بالا رفتند. مقابل در از حرکت ایستادند. دست نگار با تردید به روی زنگ نشست و آوای زنگ لحظه‌ای بعد مریم را به سراغ در آورد. با دیدن ارسلان و نگار، لبخندی به لب نشاند و با لحن مهربانش به سخن در آمد:

- سلام عزیزم... سلام آقا ارسلان.

نگار و ارسلان نیز با لبخند سلامی کردند. ارسلان میان لبخندش گفت:

- خوبین مریم خانوم؟

- ممنون پسرم؛ نگار نگفته بود می‌خواین برین بیرون، وگرنه نگران نمی‌شدم.

نگار با لبخندش گفت:

- ببخشید مامان.

- عیبی نداره عزیزم. بفرمایین داخل آقا ارسلان.

- ممنون. بهتره من برم.

همان لحظه نریمان با صورتی برافروخته و عصبانی پشت مریم ظاهر شد. ابروهای ارسلان با شدت در هم کشیده شدند. دست راستش مشت شد و انگشتانش در هم فرو رفتند. دوست داشت همان‌جا با خشم به سویش یورش ببرد و او را بزند، اصلا بکشد؛ اما نگار با نگاهی التماس‌آمیز به او نگریست و پشیمانش کرد.

نریمان با طعنه و پوزخند به سخن در آمد:


romangram.com | @romangram_com