#در_انتظار_چیست_پارت_342

- خیلی جالبه! حالا باید چی کار کنیم ارسلان؟ فکر نمی‌کنی این قدرت‌ها زیاد هم خوب نیست؟

- نه... اینکه جاودانه‌ای بهترین چیزیه که وجود داره عشقم!

نگار خندید و بـ ـوسه‌ای به گونه‌ی ارسلان هدیه داد؛ بـ ـوسه‌ای که قند را در دل ارسلان آب کرد. سپس بعد از گذشت مدتی نگار به سخن در آمد:

- برو خونه ارسلان، حتما تا الان مریم اومده.

ارسلان ابرو در هم کشید و با خشم گفت:

- چی؟ من بذارم بری تو خونه‌ای که اون آشغال توشه؟ اصلا حرفشم نزن نگار!

- یعنی چی؟ پس مامانم چی؟ نگران نباش ارسلانم؛ اون دیگه نمی‌تونه کاری کنه؛ چون من تو رو دارم.

- ببین نگار، اون حتما تا الان از نیتت باخبر شده. اینکه بری زیر یه سقف باهاش باشی احمقانه‌ست.

- آره؛ اما چاره دیگه‌ای هم ندارم. تازه سنگ جادو هم خونه‌ست، باید برم اون‌جا؛ می‌ترسم اتفاقی بیفته.

با نگاهی غم‌انگیز به او خیره شد و ترجیح داد مخالفتش را ادامه ندهد. ماشین با سرعت به حرکت درآمد و بعد از گذراندن مسافتی مقابل آپارتمان از حرکت ایستاد. نگار قصد رفتن کرد که ارسلان مانعش شد:

- صبر کن. شاید مریم نیومده باشه. بهتره من هم بیام.

- اما...


romangram.com | @romangram_com