#در_انتظار_چیست_پارت_341

- تو... هرچی... هرچی بگی من باور می‌کنم نگار، مطمئن باش.

- هرچی هرچی؟

- هرچی.

کمی مکث کرد و سپس با لحنی که باورپذیری ارسلان را تحریک کند به سخن در آمد:

- من، یه الهه هستم ارسلان.

ارسلان میان غم‌های انبوه در وجودش تک‌خنده‌ای کرد و گفت:

- می‌دونم عشقم.

- نه نه... جدی میگم. یک الهه واقعی!

با کنجکاوی و ناباوری به نگار خیره شد تا او ادامه دهد:

- وقتی خودکشی کردم و بی‌هوش شدم، به یه دنیای دیگه رفتم ارسلان. اون‌جا یه فرشته‌ای بود. فرشته‌ای که به من گفت من برگزیده‌ام و از الان به بعد یه الهه‌ام. اون‌جا... یه رودخونه‌ای بود، من از اون آب خوردم و جادوانه شدم. بعد بهم یه سنگ داد، سنگِ جادو. این سنگ رو به هرچیزی بزنم به طلا تبدیل میشه.

ارسلان هرلحظه متحیر‌تر از لحظه‌ی قبل می‌شد؛ اما با یادآوری اتفاقاتی که برای خودش پیش آمد؛ مانند زندانی‌شدن در گذشته، تعجبش را پس زد؛ اما لحنش هنوز حیرت‌انگیز بود:

- باور می‌کنم نگار... برای خودمم اتفاقات عجیبی افتاده. من تو گذشته زندونی شدم؛ تموم روزایی رو که قبلا تجربه کرده بودم با یه روح دیگه تجربه کردم. باور می‌کنم نگار.


romangram.com | @romangram_com