#در_انتظار_چیست_پارت_340

- گفتم نه ارسلان. لطفا، خواهش می‌کنم. من دوست ندارم از دستت بدم. اون آدم کثیفیه؛ اما تو نه... نمی‌تونی جلوی بدیاش مقاوت کنی.

- قانون... قانون چی؟

- ارسلان... پنج‌سال گذشته! چه‌طوری می‌خوام با قانون مقابلش بایستم؟ راحت می‌تونه ادعا کنه کار یکی دیگه‌ست.

با پریشانی سر به زیر انداخت و مشت محکمی به فرمان کوباند. سکوت کرد، لحظه‌ی بعد سیگاری در آورد و با فندکی سرش را سرخ‌رنگ ساخت. نگار با بغضی که وجودش را می‌لرزاند به سخن در آمد:

- میدی منـ... م ب..بکشم؟

با غم به نگار نگریست و دود را از دهانش بیرون فرستاد. سیگاری در آورد و به سویش گرفت. نگار با تردید سیگار را برداشت و به لبانش چسباند. فندک در دستان ارسلان به آتش کشیده شد. نگار با ارتعاش سرش را جلو آورد و سر سیگار را روشن نمود. پک آرامی گرفت؛ اما سرفه‌های پی در پی‌اش مانع شد تا دود را ببلعد.

ارسلان با خشم به اعتراض برآمد:

- نمی‌تونی بکشی مجبوری؟

تنها سرش را تکان داد، دوباره به سیگارش پک زد. دود این‌بار کمتر گلویش را سوزاند؛ اما قلبش چه؟ قلبش سوخته و خاکسترشده‌تر از سیگار بود. با بغض سیگار را می‌کشید. پک می‌زد و دود غلیظ را به بیرون می‌فرستاد. چشمانش مملو از اشک‌های کینه‌دار و نفرت‌بار بود.

بعد از تمام‌شدن سیگارشان، نگار نگاهی به ارسلان انداخت و بعد از سرفه‌ای گفت:

- یه چیز دیگه مونده ارسلان؛ اما شاید باور نکنی.

ارسلان با جدیت به نگار نگریست و سفت و محکم گفت:


romangram.com | @romangram_com