#در_انتظار_چیست_پارت_339
- هنوز مونده ارسلان...
لبخند از روی لبانش به یغما رفت. با نگاه غمزدهاش به صورت معصومانه و مهرانگیز نگار خیره شد. منتظر نگاهش کرد تا نگار با لحن غمزدهاش به سخن در آمد:
- بعد از اون... من از حمید جدا شدم... حمید من رو... خیلی دوست داشت. روزام پر شده بود از غم و ناراحتی... بهش گفته بودم ازش متنفرم و تو باعث شدی زندگیم نابود شه... گفتم که دیگه نمیخوامت.
بغض راه گلویش را بست، دستی به صورتش کشید و از پشت پنجرهی بخارگرفته به بیرون خیره شد:
- چندروز بعدش خبر آوردن خودکشی کرده و...
بغض امانش نداد. اشکها دوباره جاری شدند. فضای غمگرفتهی ماشین را اشک و صدای زاری دوباره پر کرد. ارسلان با بغضی آشکار، به روبرو خیره شد و لبش را به دندان گرفت. آشفتگی و غم تمام وجودش را از آن خود ساخته بود. برایش بسیار دردناک و غمزده بود. آرام دستش را به روی شانهی نگار نهاد و او را به سویش خویش کشاند. آغوش پرمهرش تکیهگاهی برای چانهی نگار شد.
- من... من باعث شدم بمیره، مگه نه؟
- آروم باش عشقم... آروم باش. هرکسی تقدیری داره. اون مقصر نبود، تو هم همینطور؛ مقصر اون آشغاله که به همین زودیا حسابش رسیده میشه.
با شوک از آغوش ارسلان بیرون آمد و گریهاش بند آمد:
- چ..چی؟ ارسلان... تو باید قول بدی باهاش کاری نداشته باشی، فهمیدی؟ نباید باهاش کاری داشته باشی، وگرنه هیچوقت نگاهت نمیکنم.
با خشم رو برگرداند و غرید:
- آخه چهطوری؟ ازم میخوای دست رو دست بذارم هیچ کاری نکنم؟ نمیشه نگار، نمیشه! باید این آدم به جزای کارش برسه.
romangram.com | @romangram_com