#در_انتظار_چیست_پارت_338
- نگار... نگار... تو چی کشیدی دختر...؟ آخه...
بغض امانش نداد، با غمگینترین حالت انگشتش را میان دندانش نهاد و آن را فشرد تا مبادا بغضش بشکند و اشک بریزد؛ اما بغض شکست، آغوش مهربان نگار مأمن امنی برایش بود. نگار نیز اشک ریخت. نمیدانست چه بگوید؛ اما میان اشکها، با لحن غمزده و بارانی به سخن در آمد:
- گذشت ارسلان... تموم شد... خودت رو ناراحت نکن عزیزدلم... منم... منم اگه خواستم بکشمش بهخاطر تو بود؛ چون فکر میکردم نمیتونم باهات باشم و اون عوضی باعث شد ازت جدا بشم... تو که... تنهام نمیذاری، مگه نه؟
دستان ارسلان حصاری از جنش محبت و دلتنگی دور نگار به وجود آورد. میان اشکهای بینصیبش به تمام وجود نگار را در آغوش کشید. تمام حرفهایش بغضآلود و لرزان بود. با تمام وجود اشک میریخت و کلمات را به زبان میآورد:
- معلومه که نه... دیوونه! تو... عشق منی...! من بدون چیکار کنم آخه، ها؟ داشتم دیوونه میشدم. الان من رو نابودم کردی... تو پاک و معصومی نگار... تو... بهشت منی!
با تمام وجود هم را در آغوش میفشردند. اشک میریختند و حصار را تنگتر میکردند؛ گویی هزارانسال از این بهشت زمینی دور بودند. گویی هزارسال هم را ندیده و نشناخته بودند. حال موقع وصال بود. حال موقعی بود که با تمام وجود یکدیگر را در آغوش بکشند.
سخت بود و سختتر از آن سرنوشت شوم مقابلشان بود. موجی از حس خوشایند و غم درونشان جریان داشت. تمام دلتنگی هم را در آغوش کشیده بودند. بـ ـوسهها با تمام لطافتشان شکل میگرفت. میان اشک و آه و گذشته، دستانِ ارسلان نوازشوار به روی صورت نگار کشیده میشد. چشمهایشان بدون لحظهای مکث از یکدیگر برداشته نمیشد؛ آرام در چشمان اشکآلود هم مینگریستند. مروارید اشک، در چشمانشان میدرخشید.
از روی زمین بلند شدند، دوباره سفت در آغوش هم فرو رفتند. و «عشق» مامنی برای حضور پر غمشان شد. مانند عشاقی که یک عمر از هم دور بودند و حال بعد از چندینسال دوری به هم رسیدند، در آغوش هم اشک میریختند. لحظهای از یکدیگر جدا شدند. ارسلان میان اشکهای داغ و جوشانش به چشمان نگار نگریست. چیزی جز زیبایی نمیدید. بغض کرد؛ میان بغض اشک ریخت. میان اشک به سختی و لرزشی آشکار به سخن درآمد:
- چشمای تو... من رو به آتیش میکشه! نگار... نگار من...! چی تو چشمات داری؟ من معصومیت رو تو چشمات حس میکنم. یه جفت چشم قهوهای که اشک شفافترش کرده... این چشمها تنها دارایی من واسه بودنه، میفهمی؟
اشکهایش شدت گرفت و خود را سفت در آغوش ارسلان رها کرد و او را با تمام وجود فشرد. میان اشکهای بلند و غمزدهاش تنها توانست یک کلمه بگوید:« دوستت دارم.»
به درون ماشین بازگشتند. از طرف دیگر نریمان بسیار از نبود نگار مشکوک شده بود و شکش هنگامی افزایش یافت که چاقوی بلند و تیزی را زیر بالشت نگار پیدا کرد. حال دیگر به اطمینان رسیده بود که نقشهای این وسط وجود داشت و این موضوع تنها دامی برای کشتنش بود. عصبانیت و خشم در وجودش رژه میرفتند و او مانند فرماندهی مستبدی بود که با تازیانهای آنان را برای تند قدمبرداشتن تحریک میکرد.
نگار و ارسلان به درون ماشین رفتند. همچنان گوی اشک در چشمانشان دیده میشد. لبشان به خندانکی تزئین شده بود. ارسلان خواست ماشین را روشن کند که حرف نگار او را متوقف ساخت:
romangram.com | @romangram_com