#در_انتظار_چیست_پارت_337

تابوت وسیله‌ای برای حمل جسد نیست؛ تابوت بخشی از ریزش قلب انسان است که تمام روح مُرده‌اش را حمل می‌کند. تمام کودکی‌اش از جلویش چشم‌های اشک‌آلود و تنِ کبودش گذشت، نگاهش میان آن همه درد به دختربچه‌ای افتاد که مقابل تخت ایستاده و جلوی چشمانش را گرفته. خون سیل‌مانندی از چشمانش جاری بود، موهای فرخورده‌اش بوی گندم‌زاری را می‌داد که نگار عمری شانه‌اش می‌زد. دخترک گریست، جیغ زد، فریاد کشید؛ اما‌‌ همان لحظه سیاهی محضی آن را ربود و جیغ نگار همراه با بی‌هوشی مطلق، نریمان را متوقف ساخت. هیچ توجه‌ای به جسم نیمه‌جانش نکرد، تنها ملافه‌ی روی تخت را برداشت و به لباسشویی انداخت. نگار که مانند جنازه‌ای روی تخت بود، برایش هیچ اهمیتی نداشت. حال رخوتی بی‌انتها به همراه احساس شرم و بی‌بندی وجودش را از آن خود کرده بود؛ اما هنوز هیچ حس ترحمی به جسم بی‌جانش نداشت.

لیوانی آب سرد آورد و بدون هیچ رحمی به روی نگار ریخت. نگار مانند جن‌زده‌ها پرید و خود را به عقب متمایل کرد. هرچه دستش را به این طرف و آن طرف برد تا چیزی پیدا کند و به روی خودش بکشد چیزی نیافت. با بغضی آشکار که چانه‌اش را می‌لرزاند و حس بی‌وقفه‌ی حقارت، خود را گوشه‌ای از تخت جمع کرد و گریست. هق‌هقش میان سکوت فضا پیچید. موهای زیبا و مواجش که روزی محل آغوش‌کشیدن دستان پدر بود، پریشان و درهم شده بود. سیاهی عمق مو‌هایش به عمق جانش می‌مانست. با حالت عصبی جیغ می‌کشید و می‌گریست. نریمان با سکوت اما خشم به او می‌نگریست. لحظه‌ای مانند گرگی به سویش هجوم برد و گلویش را به چنگ کشید. صدای هق‌هق گنگ شد، گریه به اوج فریاد رسیده بود. با چشمانی که تهدید و خشم و وحشت را فریاد می‌کشیدند، به او زل زد و غرید:

- ببین نگار... خودم با همین دستام خفه‌ت می‌کنم... حالیته؟ می‌کشمت. این‌بار اگه ببینم با اون پسرِ کاری داشتی یا ببینم دهنت رو باز کردی، یه کاری می‌کنم واسه همیشه خفه شی. حالیته یا نه؟ بهتره با آبروی خودت و باباجونت بازی نکنی!

پوزخند به لبانش آمد و لحنش آهسته‌تر شد:

- بهتره نفهمن که تو یه بی‌لیاقتی... زر مفت نزن نگار، فهمیدی؟ کاری می‌کنم روزی صدبار بمیری، مطمئن باش. حالا هم بلند شو برو حموم. مریمم اومد دهنت بسته باشه، حالیته؟ با تو‌ام هی ***، می‌فهمی یا نه؟

تن بی‌جانش میان دست‌های نریمان به تکه خشتی شبیه شد که در کوره‌ای از جنس جهنم می‌سوخت. غم را که در جان بود می‌دید. دست‌هایش از ترس به رعشه افتاده بود. چشم‌های اشک‌آلودش را بست. مژه‌های بلند و خیسش روی هم نشست و نعره‌های بی‌دریغش گوش‌های کر آسمان را درید و شب در عمق تاریکی جان داد.

***

رعشه‌ی خفیفی به بدنش افتاده بود. هوای سرد در عمق ناباوری می‌تازید. ارسلان با چشمانی مملو از اشک و خشمی مملو از ازدیاد، با عصبانیت از ماشین پیاده شد. عضلات دستش سفت و فولادین گشته بود و عصبانیت تمام وجودش را از آن خویش ساخته بود. مشت قدرتمندش با شدت به سقف ماشین نشست. شدت گریه‌ی نگار افزایش یافت. ارسلان با عصبانیت قدم آهسته می‌رفت و از درون خود را می‌خورد. به کوهی می‌مانست که فروریخته باشد. احساسی که در وجودش بود، پر از خشم و ناراحتی و کینه گشته بود. نگار با شدت می‌لرزید و اشک می‌ریخت؛ تمام اعضای صورتش بغض کرده و درهم شده بود. چین و چروک بیشتری زیر چشمان و لبش پدیدار بود. تمام روزهای سیاه و خشم‌آلودش مقابل چشمانش بود. ارسلان نمی‌دانست چه کند؟ تنها با بغض که سنگینی‌اش مانند یک کوه برافراشته به روی شانه‌ی کودک سنگینی می‌کرد، با عصبانیت فریاد کشید و نام خدا را به زبان آورد. نمی‌دانست چرا؛ اما شکایت کرد:

- خد... ا! آخه چر... ا؟ چر... ا؟ چرا نگا... ر؟ آ....!

شدت اشک‌های لبریز نگار هرلحظه بیشتر می‌شد، ارسلان را می‌دید و می‌سوخت، حتی بیشتر و سهمگین‌تر از قبل. او را دوست داشت؛ حال می‌دید که با شنیدن بخشی از گذشته‌اش چه‌گونه برهم ریخته و نابود شده بود. با دستان لرزان و مرتعش، دست به دستگیره در برد و در را باز کرد. اشک می‌ریخت؛ مانند ابرهای پاییزی. سرش را بیرون از ماشین برد و با‌‌ همان لحن پر از لرزشش به سخن در آمد:

- ارسلان... تو... رو... خدا... بیا بشین... تموم شده... نمی‌بینی؟

ارسلان با خشم در جای ایستاد و به نگار خیره شد، ابرو‌هایش سفت در هم بود و اشک‌هایش بدون اختیار جاری. هیچ نگفت، تنها با خشم دندان‌هایش را روی هم ساباند و مشتش را در هم گره کرد. چه می‌شنید؟ نگار... دختری که دوستش داشت، دختری که با تمام وجود عاشقش شده بود، گذشته‌ی تاریک و ظلمت‌دیده‌ای را پشت سر نهاده و به این نقطه رسیده بود. حال مانند یک کوه، فرو ریخته و نابود گشته بود. باید کاری می‌کرد؟ چه کاری جز قتل؟ اما این‌گونه چه فرقی با نریمان پیدا می‌کرد؟ در یک لحظه آسمان و زمین دور سرش چرخیدند و ارسلان، مانند یک مریض غشی از حال رفت و به زمین افتاد. صدای جیغ نگار در کشاکش وزش باد پیچید. با سرعت به سویش دوید و او را در آغوش کشید. دهانش نیمه‌باز بود، چشمانش نیمه‌بسته؛ اما همچنان اشک می‌ریخت. با ناله به زبان آورد:


romangram.com | @romangram_com