#در_انتظار_چیست_پارت_336
نگار نشست. روحش در کالبدش اضافه شده بود؛ گویی دوست داشت پر بکشد. موجی از احساسِ ناامیدی در وجودش میخرامید؛ اما در پس کوچههای ترس و ناامیدی، همچنان در دلش چراغی روشن بود؛ نام خدا آرامشی در این لرزش بیوقفه به او میبخشید. نریمان دستش را به سوی صورت نگار دراز کرد. انگشتانش سرسختانه و محکم چانهاش را به چنگ کشید. نگاهش شـ ـهـوت و خشم و فرمان را فریاد میکشید:
- تو... هی تو... چهطوری جرأت کردی با یکی دوست بشی هان؟ تو... کوچولو... تو مالِ منی... باید مال من باشی آشغال... میفهمی؟ تو برای منی. اگه دهنت رو باز کنی، اگه از اون پسرِ دست نکشی، جفتتون رو خفه میکنم.
با حرص کلمات را بیان میکرد. باران با بیرحمی شلاق زهرآگینش را به پنجره میکوبید. نگار با بهت و ترس مینگریست؛ گویی لال شده بود؛ طوری ترس در جانش افتاده بود که گویی هیچ حرکتی نمیتوانست انجام دهد. با شدت گلویش به چنگ کشیده شد، دهانش تا آخرین حد برای تنفس باز شد. چشمانش گشاد شده بودند و اکسیژن طلب میکردند. صدای خرخر گلویش لذتی جانافزون به نریمان میبخشید. اشک در چشمانش جمع شده بود. رعشههای خفیف بیامان او را میکشت. با خشم گلویش را فشرد و او را به سوی عقب هول داد. شدت بارش اشک بیشتر شد. با التماس بغض کرده بود و میگریست. نریمان با لذت به روی نگار آمد و به دورش تنیده شد. نگار دست و پا میزد. برای مرگ دست و پا میزد، برای رهایی دست و پا میزد؛ اما زنجیری از خشم او را به بند کشیده بود. آه... چهقدر بیرحمانه بـ ـوسهها شکل میگرفت. لبهای داغ و پرعطش نریمان بدون هیچ توجهای به التماسهایش، به روی گردن و صورت نگار کشیده میشد. هقهقی رو به صعود از عمق وجود نگار برمیخاست. اشک از عمق جان جاری بود و جان در ازای مرگ میگریست. نوای التماسآلود نگار با هقهق و اشک در هم آمیخته شده بود:
- تو رو خد... ا! ولم کن.... تو رو خدا!
به زاری میگریست. در وجودش چیزی مانند احساس گـ ـناه و بیزاری جیغ میکشید. رعشههای بدنش هنگامی شدت گرفت که نریمان با سیلی محکمی او را به کتک گرفت:
- خفه شو... خودم میکشمت آشغال... دهنت رو ببند... زود تموم میشه.
دستش به سوی کمربندش هدایت شد. نگار با وحشت مینگریست و زار میزد. بارش باران شدت گرفته بود. آسفالتهای خیس و چالههای پرآب مرثیه سر داده بودند. لحظهای تمام جان نگار گرفته شد و صدای هقهقش میان دست نریمان خفه شد. چشمان اشکآلود و وحشتزدهاش تا آخرین حد درد را فریاد کشیدند. جریان قرمز خون، تخت را آزرد. برگها باریدند، آسمان گریست، زمین با آن همه سنگبودنش بغض کرد؛ همهاش برای تو بود نگار. نگار دیگر مُرده بود، هقهقهایش خفه میشد و لرزشهای خفیف بدنش بیشتر شده بود. خدا تنها زمزمهی قلبش بود، ناامیدی و حقارت تمام وجودش را لمس میکرد. آنقدر خود را حقیر میشمرد که دلش میخواست خود را از پرتگاهی به پایین بیندازد. معصومیت از دست رفته و جیغهای پی در پیاش دل دیوار را آب میکرد؛ اما نریمان ادامه میداد. درد در تمام وجود نگار رخنه کرده بود. نگار بود، نگار. دردی که بیشتر از بدنش روحش را میآزرد، نگار بود؛ نگاری که در کودکی میخندید، نگاری که چشمانش مظهر معصومیت بود، حال به خورشیدی میمانست که به او تعارض شده باشد. شب میان دستهای خدا، زاریهای بیامانش را به زمین میبخشید. وزش باد در هوا، تندتر و بیرحمانهتر شده بود. درختان تا اعماق وجودشان درد میکشید.
در میان اشک و آه و بغض و جیغ، به یاد آورد؛ تمام آرزوهایی که نقش برآب شده بود. تمام روزهای خوشی که با ورود نریمان به هم ریخت. حال او به تکه گوشتی میمانست که ماهیت خود را از دست داده باشد. دیگر جانی برای گریه نداشت، گلویش فشرده میشد و احساس خفگی میان حقارت و بدبختی به او چیره میگشت. گل جانش در حال پژمردن بود. احساس میکرد هیچ احساسی ندارد. دیگر از هر حس خوبی تهی گشته بود. تمام هقهقهای جیغمانندش فضا را میآزرد. با بیرحمی تمام، با پلیدی افزون، بیتوجه به نگار لذتی رخوتانگیز را تجربه میکرد. و نگار بود که میمرد. جانش در دستان گرگی بود که بیرحمانه میدرید.
خانه میان غم فراموش شده بود. آسمان دیگر توان بارش و جیغزدن نداشت. دود سیگار به انتها رسید، سیگار زیر پایم له شد. اشک چکید؛ اشکی که به اندازهی یک فریاد میان جیغهای نگار گم میشد و نگاری که اشک صورتش را مانند خیابان غمزده میشست؛ خیابانی که میانش معصومیت حرف اول را میزد. حال شلاقهای بیامان ترس بود که در کوچههای معصومیت نعره میکشید.
چه چیز خواستهای؟ چه لحظه رفتهای؟ چه چیز انتظارت است؟ یک رویای بدون مرز؟ یا یک قصهی بدون ترس؟ تلخ بود؛ تلختر از زهری که آدم را میکشت. زهر بود؛ زهرتر از زندگیِ مزخرف آدمیان. و نگار رفت... روحش میان دستهای بدون امان نریمان کشته شد.
و نگار تنها زنی نبود که آن لحظه میمرد و نگار تنها موجودی نبود که محکوم به سکوت بود؛ حال که لبهایش دنیایی از فریاد را فرو میبست. حال که زندگی برایش به اتمام رسیده بود، او تنها موجودی بود که تا عمق درد زندگی را ادامه داد. حال دیگر مانند دیگران زندگی برایش عادی نبود.
باران به سختی به روی آسفالت جاری شد. ابرهای سیاه تنها نشانهای از ظلمتِ بیانتهای روزگار بودند. حال دیگر دخترکی نبود تا با شوق به روی خیابان بدود و خود را در آغوش پدرش بیاندازد. دختربچهای کوچک با موهای موجدارش و موج دریای روی سرش مانند دریایی آرام و زیبا با جریانی ملایم بود. موهایش را خرگوشی میبست. با صورت گرد و معصومش میخندید. شهریار میان کوچه با عروسکی بزرگ- که از خود نگار نیز بزرگتر بود- آغوشش را باز کرده و منتظر پریدن نگار در آغوشش مینشست. با شوق کودکان به سویش میدوید، شهریار با لبهای تزیینشده به لبخند، به او مینگریست. آغوش امن پدر، دروازهای به روی بهشت بود. حال آغوشی داشت که جهنم را میتوانست لمس کند. کودکیاش با خندهها و عروسکهایش خلاصه میشد؛ عروسکهایی که حال در کمد میگریستند. نه پدری بود که منتظر آغوشش باشد و نه عروسکی که تن زخمخورده و روح مُردهاش را نوازش کند.
romangram.com | @romangram_com