#در_انتظار_چیست_پارت_335

دست گرم و ملتهب نریمان به روی ران نگار نشست. نگار خود را به سمت عقب کشید؛ اما دست نریمان مانع شد. در همان حال با نگاه شرم‌آورش به بدن نگار خیره ماند و گفت:

- به نظر میاد دستش بهت خورده باشه.

آسمان بی‌رحمانه می‌بارید، صدای برخورد قطرات باران به پنجره به گوش می‌رسید. نریمان با لذت آمیخته به حقارت به او می‌نگریست. لحنش کاملا آمرانه و وحشتناک بود:

- بلند شو!

نگار با ترس از جای بلند شد و گفت:

- چ چرا...؟

- خفه شو... بچرخ!

بغض راه گلویش را بست، با چشمان اشک‌آلود به نریمان نگریست؛ از نگاه و صدایش التماس می‌بارید:

- اذیتم نکن... چرا بچرخم؟

- حرف نزن گفتم بچرخ... می‌خوام ببینم چیکارت کرده این پسرِ.

نگار با لرزش خفیفی چرخید، تردید و ترس در حرکاتش موج می‌زد. هراس در چاک راه‌های قلبش می‌تاخت. نگاه حریصانه‌ی نریمان به روی بدن نگار لغزید. نام خدا مدام زیر لب‌های نگار لقلقه می‌شد و خدا چشم‌هایش را بسته بود تا آب نشود. اخم کم‌رنگی میان ابروهای نریمان نشست. با‌‌ همان لحن آمرانه و پر از دستورش فرمان داد:

- بیا بشین.


romangram.com | @romangram_com